جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳

قسمت اول

 

روي مبل كه رها شدم، تنها يك آرزو داشتم؛

آن هم اين كه چشمهايم را ببندم و فراموش كنم كه تا چند ثانيه ديگر بايد از روي آن بلند شوم!

تمام روز را در كوچه پس كوچه هاي باران زدة استانبول به دنبال دوستي گشته بودم كه از آدرسش تنها نام يك محلّه را داشتم و پس از سه ساعت راهپيمايي در زير باران، اشارة دست جوانك فروشنده كه مغازة مبل فروشي كوچكي را مي گرداند مرا تشويق كرده بود كه به بهانة امتحان مبل هايش روي همان اولين كاناپه كه مقابل ويترين قرار داشت ولو شوم و لحظه‌اي به كمرم كه ديگر زق زق مي كرد استراحت دهم. كاش اين فروشنده مرا به يك قهوه مهمان مي كرد (در همان چند روز اول اقامت در استانبول رسم پذيرايي از مشتري‌ها با قهوه را تجربه كرده بودم). درمانده شده بودم و كم كم از سرگشتگي‌ام در پيدا كردن دوستي كه تنها يك بار ديده بودمش به خشم مي آمدم. شايد مرا بازي داده بود! شايد خواسته بود دست به سرم كند! براي چه گفته بود كافي است در استانبول به حد فاصل لاله لي و آكساراي بيايي و اسم مرا بگويي تا هر رهگذري جايم را به تو نشان دهد؟ مطمئن بودم كه دروغ نگفته بود، پس چرا هيچكس اينجا در كوچه پس كوچه هاي حد فاصل لاله لي با آكساراي او را نمي شناخت و در مقابل تلاش من براي تلفّظ درست اسمش تنها سر را به چپ و راست تكان مي داد؟ كتابچة راهنماي زبان تركي‌ام را باز كردم و يكبار ديگر با دقّت تلفّظ فنوتيك جمله اي را كه از صبح هزار بار تكرار كرده بودم به دقت مرور كردم.

 

----------------

 

او را براي اولين و آخرين بار دو سال پيش در يونان ديده بودم. در كنار ستون‌هاي معبد آناهيتا الهة نگهدارندة آب‌ها. آب‌هاي درياي مديترانه در اين نقطه از سواحل صخره اي كه به منطقة سونيون شهرت دارد سورمه ايِ سورمه اي است، و اگر آنقدر برنامه‌ريزي داشته باشي كه بازديد از اين معبد را حتماً در روزي انجام دهي كه شبش ماه كامل در آسمان است، و آنقدر جسارت داشته باشي كه اجازه دهي گروه تور تو را جا بگذارد و به آتن برگردد، و آنقدر حوصله داشته باشي كه صبر كني تا شب از راه برسد و مهتاب كامل شود، و آنقدر شانس داشته باشي كه آب در آن شب آرامِ آرام باشد و مثل آيينه عمل كند، و آنقدر شجاعت داشته باشي كه از تنهايي در آن معبد عظيم و زيبا در دل شب نترسي آنوقت خواهي توانست تا سپيدة صبح شاهد يكي از زيباترين شاهكارهاي طبيعت باشي؛ آسمان و آب به قدري با هم همرنگ مي شوند كه افق را گم مي‌كني و پيوند آب و آسمان چنان در روشني مهتاب كامل مي شود كه خود را درون كره اي براّق و لغزنده مي يابي و اين تا بدانجا پيش مي رود كه در نيمه هاي شب آناهيتا خرامان خرامان با سبويي بر دوش در جايي ميان زمين و آسمان بر تو ظاهر مي گردد و تو را به همراه آب هاي جهان تقديس مي كند.

من رفته بودم تا اين افسانه يوناني را با چشم ببينم. با آتن 60 كيلومتر فاصله داشتم و در مقابل اصرار راهنماي تور كه مي خواست مرا بهمراه گروه گردشگران به آتن باز گرداند سماجت ورزيده و با امضا كردن ورقه اي كه تعهد حفظ جانم را بر عهدة خودم مي‌گذاشت از دستش خلاص شده بودم. تا پيش از گرگ و ميش هوا متوجهش نشده بودم، تنها كمي پس از افول آخرين انوار خورشيد بر پهنة ارغواني آب ها بود كه چشمم به او افتاد. تك و تنها روي صخره اي لب آب نشسته بود و فارغ از جهان، محو تماشاي غروب خورشيد بود. از دور جوان مي نمود اما پس از آن كه نخستين نسيمهاي شبانه او را وادار كرد به كنار ستون هاي معبد پناه بياورد، در نور مهتاب، چهرة سالخورده و غمگينش را ديدم. نيازي به پرسش نبود. به خوبي مي دانستم كه آمده است تا در روزي كه آسمان از ابر، و دريا از موج خالي است و با ماه شب چهارده مصادف است، در دل شب، آناهيتا را با گيسوان بلندي كه از آسمان تا درون آب ها فرو مي ريزد و چشماني كه سرچشمة تمام جويبارهاي جهان است ببيند كه پيكر پاك خويش را در آب هاي لاجوردي مي شويد و با كوزة خويش براي ژوپيتر، خداي خدايان از زمين، آب شيرين برمي گيرد. راستي آيا او اين افسانه را باور داشت؟ اهل كجا بود؟ با اين سن و سال چطور جرئت كرده بود به اين معبد متروك بيايد و شب را در آن بگذراند؟ گرچه من در اوائل دهة سوم زندگي ام بودم و در سي و دو سالگي مردي قوي هيكل محسوب مي‌شدم، اما تلفن همراه راهنماي تور (كه در آن زمان وسيله اي گرانقيمت و كمياب بود) را در جيبم گذاشته بودم و وجود همين دستگاه (كه در آن زمان به بزرگي يك پاره آجر بود و وزنش به نيم كيلو مي رسيد) به من قوت قلب مي داد. روي تخته سنگي كنار يكي از رواق هاي معبد كه رو به دريا باز مي شد نشسته بودم و او را كه به سختي و لنگان لنگان از صخره ها بالا مي آمد مي نگريستم. به ستون‌هاي معبد كه رسيد بدون اعتنا به من، درست به كنار ستون بزرگي كه من در مقابلش نشسته بودم آمد و در سمت ديگر آن نشست. چهره اش را نمي ديدم ولي نفس نفس زدنش را از پشت ستون سنگي مي شنيدم. نفسش دير آرام گرفت. شايد ده دقيقه طول كشيد تا صداي لب پُر زدن آرام آب، بر صداي نفس هاي او غلبه كرد اما پس از آن هر چند دقيقه يكبار صداي آه بلندي كه از پشت ستون مي آمد بر سطح ساكن فضاي ميان ما موج مي انداخت. سردم شده بود. كز كردم و خودم را ميان شولايي كه چند سال پيش از هند خريده بودم در هم پيچيدم. رنگ آسمان هرلحظه تيره و تيره تر مي شد و مي رفت كه به رنگ آب پيوسته و افسون آناهيتا آغاز شود. همانطور كه پيچيده در شولا به افق تيره و مبهم دوردست چشم دوخته بودم ناگهان صدايش بر مخمل سكوت ناخن كشيد، ابتدا سينه اش را صاف كرد، انگار براي به دست آوردن جرئتي كه براي شكستن سكوت ميان ما لازم بود به حنجره اش چنگ مي‌زد، بعد با صدايي كه اندكي شكسته و خجالتي مي نمود شروع به صحبت كرد:

- ايراني هستيد. اين را از روي نوشتة فارسي پشت تي شرت تان فهميدم وگرنه انگليسي تان لهجه ندارد!

 

 ادامه دارد ...

 

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ۳:٤٠ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

 

اين مطلب را دو سپيده قبل از سال نو، در حال رفتن از ايران نوشتم. لطفاً شما با حس و حال چند روز مانده به عيد بخوانيد.
سرم را به چارچوب پنجره تكيه مي‌دهم و از پشت شيشة بخار گرفته به حياط زل مي‌زنم. دلم مي خواهد غمگين باشم ولي اين باران لعنتي نمي گذارد. سعي مي كنم به اين فكر كنم كه چقدر از آنا و اميرحسين و دينا دور هستم. پس از سال ها كه از ازدواجمان مي گذرد اين اولين باري است كه عيد نوروز را از هم دور هستيم. قطره هاي باران مثل دانه هاي الماس از سر شاخه‌هاي درختان بر روي موزائيك ها مي شكنند و بلورهاي نور را به اطراف مي پاشند. انگار هزار پري كوچك در رقصي هماهنگ در آغوش هم فرو مي روند و از هم فاصله
مي گيرند.
نگاهم را از اين صحنة افسونگر مي دزدم و سعي مي كنم اخم هايم را در هم بكشم. كاش سرم درد مي كرد اما مگر با اين همه جوانه كه روي شاخه ها دميده، مي شود به سردرد فكر كرد. بي‌اختيار جوانه ها را مي شمرم. رنگ سبز دلبازشان بر روي خاكستري شاخه‌ها مثل دانه هاي زمرد بر گردن نوعروسان به من لبخند مي زند. يكي، دوتا، ده تا، صدتا ... گيج مي شوم. ذهنم از سبز روشن جوانه ها پر مي شود. چشم هايم را مي بندم و سعي مي كنم به مشكلات فكر كنم. در مغزم همه چيز در هم و بر هم است:

-         چقدر راه بندان خيابانها آزار دهنده است.
-         چقدر تماشاي مردمي كه براي خريد شب عيد به خيابانها آمده اند دلچسب است.
 
-         چقدر قيمت ها گران و هزينه ها بالاست. قرض كردن هم كه اصلاً عاقلانه نيست.
-         چقدر خوشحالم از اين كه بشر هستم و گاهي لذّت عاقل نبودن را مي چشم.

-         چقدر هوا كثيف و آلوده است.
-         حتّي آلودگي هوا نمي تواند باعث شود بوي بهار به مشامم نرسد.

-         اين چاله چوله هاي خيابان ها كه براي خودش مصيبتي است.
-         اما خودمانيم قدم‌زدن زير چنارهاي خيابان وليعصر هم خيلي مي چسبد.

همانطور كه چشمهايم را بسته ام به خودم مي گويم كاش پرده ها را بكشم، يك آهنگ داريوش بگذارم، سيگاري روشن كنم و دور از زن و فرزندانم به ياد عهد نوجواني يك دل سير گريه كنم.
دستم را به طرف پرده مي برم اما خنكاي شيشه حتّي از چند سانتيمتري، خودش را به انگشتانم مي رساند و آن ها را نوازش مي كند ... پرده را محكم تا ته عقب مي زنم. پنجره را باز مي كنم و در حالي كه ريه هايم را از هواي لطيف و خنك ساعت 5/6 صبح پر مي‌كنم چشم‌هايم را باز مي كنم.
فلق دميده است و گرچه خورشيد پشت ابرها پنهان است اما انوار درخشانش افق ابري را به صد رنگ دلنشين درآورده و در آستانة فرارسيدن بهار نويد از راه رسيدن روزي نو را مي‌دهد.

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٦:٠٥ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳

 

27 روز مانده به عيد، عينك تازه‌اي را كه ديروز خريدم به چشم خواهم زد. عدسي‌اش كمي همه چيز را متفاوت نشان مي‌دهد ولي عيبي ندارد به زودي به آن عادت خواهم كرد.

26 روز مانده به عيد يك پامچال در گلدان كوچك جلوي پنجره‌ام خواهم كاشت.

25 روز مانده به عيد كارت‌هاي تبريك دوستانه خواهم فرستاد.

24 روز مانده به عيد سر سجّاده براي مادربزرگم فاتحه خواهم خواند.

23 روز مانده به عيد به داستان شب راديو گوش خواهم داد.

22 روز مانده به عيد پنجره‌هاي اطاقم را خواهم شست.

21 روز مانده به عيد زير باران خواهم رفت. 

20 روز مانده به عيد روزة مستحبّي خواهم گرفت.

19 روز مانده به عيد به گلها آب خواهم داد.

18 روز مانده به عيد زيارت عاشورا خواهم خواند.

17 روز مانده به عيد به يكي از دوستانم كه مدّتهاست از او بي خبرم سر خواهم زد.

16 روز مانده به عيد فال حافظ خواهم گرفت.

15 روز مانده به عيد لباسهايم را به دقّت اطو خواهم كرد.

14 روز مانده به عيد عكس يك شقايق روي ديوار اطاقم خواهم كشيد.

13 روز مانده به عيد حياط را آب و جارو خواهم كرد.

12 روز مانده به عيد يك شمع معطّر بنفش رنگ در اطاقم روشن خواهم كرد.

11 روز مانده به عيد يك بشقاب عدس سبز خواهم كرد.

10 روز مانده به عيد به خودم عطر خواهم زد.

9 روز مانده به عيد سمنو خواهم خورد.

8 روز مانده به عيد آواز خواهم خواند.

7 روز مانده به عيد صبح زود گونة مادرم را خواهم بوسيد.

6 روز مانده به عيد شعر خواهم گفت.

5 روز مانده به عيد در تمام روز حتّي يك بار دروغ نخواهم گفت.

4 روز مانده به عيد خواهرم را به تماشاي حاجي فيروز خواهم برد.

3 روز مانده به عيد يك جفت كفش نو براي خودم خواهم خريد.

2 روز مانده به عيد لب پنجره خواهم نشست و با همسايه‌ها خوش و بش خواهم كرد.

1 روز مانده به عيد عينكم را تميز خواهم كرد. حتماً ‌تا آنوقت به عدسي‌اش عادت كرده‌ام.

روز عيد ... چه اهميتي دارد كه در اين روز چه خواهم كرد؟ مهم اين است كه تا عيد سال آينده 364 روز پيش رو دارم و اين يعني 364 فرصت براي چشيدن طعم سعادت.

 

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٦:٠٢ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

پايان ماجرای مَهدی (XI)

ايميلي كه در بخش تماس اين وبلاگ قرار دارد مربوط به جوان نازنيني به نام مَهدی است كه در ايران زحمت آپ لود كردن وبلاگ مرا مي كشد. هر از چندگاه يكمرتبه چنانچه كسي برايـم نامه اي خصوصـي ميـل زده باشـد آن را فـوروارد مي كنـد و بـه دستـم مي رساند. اصولاً به نامه ها و پيام ها پاسخ نمي دهم. چون وقت چنان برايم ضيق است كه گاه در شبانه روز پنج شش ساعت بيشتر نمي خوابم چه رسد به مراوده و مكاتبه. علاوه بر اين، مكاتبه دل مي خواهد كه من ديري است آن را جايي سپرده ام و دلدار پاسخم را نمي دهد. به هر حال مطالب را فاكـس مي كنـم. مريـم گرامي آن ها را تايـپ مي كند و مَهدی مهربان آن ها را آپ لود مي كند. اين دوستان كمك مي كنند تا اين وبلاگ زنده بماند. اواخر ماه مارچ (پيش از تعطيلات نوروز در ايران) مَهدی نامه اي را برايم فوروارد كرد كه مرا تكان داد. در نامه جواني خود را معرّفي كرده و متن زير را نوشته بود:
استاد گرامي. آقاي دكتر عزيز،
سلام عرض مي كنم.

من يكي از خوانندگان وبلاگتان هستم. نامم ... است و متولّد فروردين ماه سال 1344 تهران شناسنامة شمارة ... صادره از ... هستم. شماره تلفن منزل پدر و مادرم ... است و خودم در حال حاضر در بند ... زندان ... به سر مي برم. به اعدام محكوم شده ام و جرمم قتل همسر و فرزند مذكّرم است. در اين ماه هايي كه تا اعدام فاصله دارم تنها تفريحم اين است كه پاي وبلاگ شما و يكي دو نفر ديگر از افراد صاحب قلم بنشينم ... پيش از مردن تنها يك آرزو دارم و آن هم اين است كه كسي قصّة زندگي مرا بنويسد تا پس از مرگم جوان هاي بيشتري راه اشتباهي كه من رفتم را نروند ... در مورد اين كه چه كسي قصّة مرا بگويد خيلي با خودم فكر كردم و عاقبت شما را انتخاب كردم چون خواندن مطالبتان به من آرامش مي دهد. با آقاي دكتر ... كه در واقع برادر ناتني همسرم است و او را در خلال قصّة زندگي ام به شما معرّفي خواهم كرد هم مشورت كردم و از ايشان هم اجازه گرفتم. كاش در زندگي راهنما و مشاوري مثـل شما داشتم تا از ابتدا جلوي اشتباهم را مي گرفت. الآن ديگر خيلي دير شده است ولي اميدم به خداي بزرگ است ... از مردن خيلي نمي ترسم تنها دلم براي پدر و مادرم مي سوزد. از روز حادثه به بعد طفلكي ها صد سال شكسته شده اند ... خواهشم از شما اين است كه اگر ميل داريد به منزل ما زنگ بزنيد تا از وجود من مطمئن شويد. بعد اگر ديديد راست مي گويم و فكر كرديد قصّة من ارزش گفتن دارد آن را با قلم خودتان بازنويسي كنيد. اين تنها آرزويم پيش از مردن است كه از پشت عينك آدمي مثل شما به خطايي كه مرتكب شده ام نگاه كنم. آرزوي برادر كوچكتان را كه همة زندگي اش را از دست داده برآورده كنيد. قول مي دهم خداي بزرگ آرزوي شما را كه مي دانم ديدار روي مهدي موعود (عج) است برآورده خواهد كرد. اگر به نتيجةمثبت رسيديد آدرس تان را لطـف كنيـد تا نوشته هايم را كه قصّة زندگي ام را با قلم خودم در آن نوشته ام برايتان پست كنم ...
نامه را خواندم و گريه كردم. با خودم گفتم: مهدي جان آيا تو به آرزو و آبروي يك قاتل در زندان ديدار رويت را نصيب من خواهي كرد؟ چگونه وعدة ديدار تو به كسي داده شود و هر چه اين وعده پوچ باشد در آن طمع نبندد. عمرعاص جمله اي دارد كه اگر در قيامت بدانم به سبب گفتنش پروردگار او را به بهشت مي بـرد تعجّب نخواهـم كـرد. او مي گويد: من كسي هستم كه تاريخ تا ابدالآباد هركجا كه نام علي را ببرد نام مرا هم خواهد آورد چون من دشمن او بودم و اين افتخار كه نام من و بزرگ مردي چون علي در يك صفحه و سطر بيايد فرزندان مرا بس است.
من مي گويم: مهدي جان، اگر من جزو كساني هستم كه زر شمشير تو گردن خواهد نهاد، مرا از روبـرو بـزن. مرا از روبـرو بزن و اجازه بفـرما در آن لحظه كه جان به تيـغ تو مي سپارم خورشيد چهرة تو بر من بتابد و نگاهم به ماه صورت تو باشد. آي زمان، اين قدر كشدار و ملال انگيز گذر نكن تا عاشقان فرزندت را به محكّ صبر بيازمايي. او را به جهان و جهانيان عرضه كن تا بهار از خجلت رنگ ببازد، تابستان از حيرت ديده بسوزد، پائيز از شوق جامه بدرد و زمستان را شرم روي بپوشد. بگذار تا هستي ببيند كه فصل عشق چگونه فصلي است ...
از دوستان از ايران خواهش كردم زنگ بزنند و چنانچه متن نامه صحّت داشت آدرس مرا بدهند. دو هفته بعد بسته اي به دستم رسيد كه در آن يك دفترچة شصت برگي بود. دفترچه اي كه قصّه غصّه هاي برادر دربند و پشيمانم به قلم خودش در آن نوشته شده بود. نوشته را خواندم و به احترام تقاضايي كه از من كرده بود بازنويسي خاطراتش را شروع كردم. از همان ابتدا نام مهدي را براي خود او انتخاب كردم. اميدوارم به حقّ مهدي موعود خـدا از سر تقصيـرات او در گـذرد و به او آرامش دهد. نام همسر او و تمامـي نام هاي ديگر را هم عوض كردم. مكان ها را تغيير دادم و بخشي از ماجرا (از جمله شيوة قتل) را دستكاري كردم تا به راحتي قابل تشخيص نباشد. حاصل حكايتي شد كه پيش رو داريد. پيش از شروع اين مجموعه با او عهد بستم كه تحت هيچ شرايطي در بخش پيام ها پيام ندهد و اظهار نظر نكند. تا آن جا كه توانست به قول و قرارش وفا كرد. اميدوارم خواندن اين صفحات ولو براي لحظاتي او را از احساسات تلخش جدا كرده باشد. به راستي در اين قصّة عجيب مقصّر چه كسي است؟ زود قضاوت نكنيد و فوراً نام او را نبريد. كاش همة مهدي ها فرشته باشند. امّا آيا اين سرگذشت اساساً ديوي دارد؟
اگر هر يك از ما به جاي مهدي يا مينا يا دكتر يا پدر و مادر مينا بوديم چه مي كرديم؟ چه نمي كرديم؟ انتقاد كار راحتي است امّا نمي دانم چرا در اكثر مواقع خود ما مرتكب آنچه از آن انتقاد مي كنيم مي شويم. در اين ميان نتيجة اين سرگذشت چيست؟ شما هرچه بگوييد مي پذيرم امّا براي من تمام داستان هاي واقعي عالم يك نتيجه بيشتر ندارد. فقط يك نتيجه كه به هزاران شكل خود را عرضه مي كند. يك جمله هم بيشتر نيست: خدا از همه چيز و همه كس بزرگ تر است.

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٥:٠٩ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ادامه ماجرای مَهدی (X)

زندگي حكايت عجيبي است. همة ما انسان ها، تمام عمر به دنبال گمشده اي به نام سعادت مي گرديم و به خاطر دست يابي به آن هزار بلا را به جان مي خريم، هزار كار خوب و بد را انجام مي دهيم و يك عمر با حسرت و آرزو چشم به آينده مي دوزيم. بعد اگر خيلي خوش شانس باشيم، يكي از هر چند هزار نفرمان بالأخره يك روز به سعادت دست پيدا مي كند. امّا همين كه به آن مي رسد تازه مصيبت شروع مي شود. براي يكي اين اصلاً آن چيزي نيست كه فكرش را كرده بود. براي ديگري اين همان است كه به دنبالش بود امّا اكنون از خود مي پرسد آيا به راستي ارزش اين همه رنج و تلاش را داشت؟ براي آن ديگري اين هم آن سعادتي است كه هميشه دنبالش مي گشت و هم ارزش اين را داشت كه به خاطرش سال ها اميد بورزد و كوشش كند امّا اكنون كه به آن رسيده چندان مجالي از عمر باقي نمانده و فرصتي براي استفاده و التذاذ ندارد. موارد نادري هم مثل مورد من وجود دارد كه اين سعادت به بهاي بدبختي ديگران به دست مي آيد، ولو مسبّب اين بدبختي و مكافات خود فرد نبوده باشد.

--------------------

از روزي كه خودم را شناختم، سعادت برايم يك معني بيشتر نداشت. پيدا كردن مادر و پدرم و زندگي با آنها. چه شب هاي سرد و طولاني زمستان كه هر شب در پرورشگاه دروازه قزوين لحظه اي را مجسّم مي كردم كه خانم نوذري مرا صدا زده و به خانم و آقاي محترم و جواني كه با لبخند در دفتر نشسته بودند اشاره كرده و مي گويد: مهيار جان پدر و مادرت به دنبالت آمده اند! در آن سال هاي كودكي و نوجواني، در تاريكي از شدّت هيجان، ملافه را به دهانم فشار مي دادم تا طعم تلخ و شور اشك هايم را احساس نكنم. سال ها بعد اين رويا تغيير شكل داد و به يك ملاقات تصادفي در خيابان يا جلوي دبيرستان يا پارك تبديل شد. همواره در رؤياهايم مي ديدم كه روزي در جايي، جلوي كيوسك روزنامه فروشي يا توي صف اتوبوس يا هر مكان عمومي ديگر ناگهان مرد يا زن ميانسالي را خواهم ديد كه با ديدن من بسويم خواهند دويد، در آغوشم خواهند گرفت و مرا با خود به خانه خواهند برد. چقدر احمق بودم. شايد سال ها زمان لازم بود تا به اين نتيجه برسم كه واقعي ترين شكل ممكن براي آرزويم اين است كه خودم به دنبالشان بگردم، پيدايشان كنم و به سراغشان بروم. براي تحقّق اين رويا تنها امكاناتم يك قطعه عكس كهنه و سياه و سفيد بود كه بزرگش كرده و به ديوار اطاقم زده بودم و قلب اميدواري كه حتّي يكشب از اميد ورزيدن به اين كه روزي پيدايشان خواهم كرد نوميد نمي شد. اكنون كه به سعادت خود رسيده ام از خود مي پرسم آيا بهتر نبود كه اين پيرزن و پيرمرد را كه پدر و مادرم هستند هرگز نمي يافتم ولي ميناي عزيز كه چون خواهر دوستش دارم زنده مي ماند و زندگي مي كرد. فرزند نازنينش، مهيار كوچولو، همنام پاك و معصوم من كه بي گناه و تقصير هلاك شد به دنيا مي آمد و رو به آفتاب، رو به نسيم، رو به دنياي بزرگي كه براي كساني كه در دامن مادر بزرگ مي شوند بهشت برين است لبخند مي زد و سعادتمند زندگي مي كرد. خود پدر و مادرم در آرامش و با سعادت با نوه شان بازي مي كردند و اينجور دل شكسته و داغدار نمي شدند؟ از همه بدتر اين كه مهدي، برادر خوبم كه به خاطر عشق و غيرت، و به خاطر دروغ من كه به مينا گفتم ما مال يكديگر هستيم آتش گرفت و زندگي خودش را آتش زد تا چند ماه ديگر اعدام مي شود. او هم مي توانست سعادتمند زندگي كند. چند وقت ديگر مينا و مهيار را در پرايدي كه به زودي تحويل مي گرفت مي نشاند و با هم در خيابان هاي تهران گردش مي كردنـد. خيابان هايي كه شما هـر روز بي تفـاوت از آن ها عبور مي كنيد و نمي دانيد روزي چند بار با قلب سوخته ام مثل ديوانه ها بي هدف در آن ها مي چرخم و همان طور كه پشت فرمان گريه مي كنم براي هر متر مترِ سنگفرش و آسفالتش حديث مينا و مهدي و مهيار را مي گويم. كوچه ها و خيابان ها با آرامش به حرف هايم گوش مي دهند. بعد سخاوتمندانه لبخند مي زنند و مي گويند: مهيار جان، همة اين آدم ها كه هر روز از ما مي گذرند حكايت هاي عجيب و شنيدني دارند قصّة بعضي از آنها شيرين است، برخي هم قصّه هاي تلخ دارند. بعضي حكايت ها به اندازة سرگذشت تو سوزناك است و بالأخره حكايت برخي از مال تو هم سوزناك تر است. ولي ما به همة آنها يك پاسخ بيشتر نمي دهيم. چه قصّه شان تلخ باشـد و چه شيريـن از ما يك پاسـخ بيشتر نمي شنوند. به تو هم همان را مي گوييم كه به ديگران بارها گفته ايم. يك جمله بيشتر نيست. به آن فكر كن و از آن قدرت بگير. آن جمله هم اين است: خدا از همه چيز و همه كس بزرگ تر است.

--------------------

روزي كه در دادگاه مهدي را ملاقات كردم چه روز تلخ و بدي بود. مهدي در زندان از من شكايت كرده بود و از طريق وكيلش تهديدم هم كرده بود. قاضي در محاكمة مهدي كه پيش از دادگاه خودم بود مرا به عنوان شاهد قتل احضار كرده بود. مهدي را كه وارد كردند از ديدن من به خشم آمد و در حالي كه كف به دهان مي آورد شروع به فرياد و ناسزا دادن كرد. خواستم به طرفش بروم امّا قاضي منع كرد و خيلي جدّي امر كرد سرجايم بنشينم. نشستم و صبر كردم تا مهدي را آرام كنند. مداركي كه در دست داشتم را مي فشردم و منتظر لحظه اي بودم كه مهدي از شنيدن آنچه آماده كرده بودم واژگون شود. متن دادرسي كه قرائت شد چند بار مهدي برخاست و به سوي من حمله كـرد امّا هر بار با صف نگهبانان دادگاه مواجه شد و برجاي نشست. پيش از آن كه مهدي از خود دفاع كند، قاضي مرا احضار كرد تا به عنوان شاهد قتل شهادت دهم. در جايگاه شهود كه ايستادم آشكارا مي لرزيدم. از كجا شروع كردم؟ نمي دانم. فقط مي دانم كه قريب به سه ربع ساعت حرف زدم و افراد درون سالن با دهان باز مرا مي نگريستند. مدارك آزمايش دي ان اي خودم و پدر و مادر مينا را كه دو هفته پيش انجام داده بوديم به قاضي ارائه دادم. اين مدارك ثابت مي كرد كه من فرزند آنها بودم. بعد خيلي كوتاه حكايت روز حادثه را شرح دادم. در تمام آن چهل و پنج دقيقه به صورت مهدي نگاه نمي كردم. نمي دانم از كجاي صحبت من حالتش تغيير كرد. فقط وقتي كه صحبتم تمام شد با اندوه و شرم به سويش نگريستم. روبروي من پير مرد گوژپشت و درمانده اي نشسته بود كه با صورت خيس از اشـك و دهـان باز مـرا مي نگريست و سـر لرزانش را به چپ و راسـت تكان مي داد. نگاهمان كه با هم تلاقي كرد سرش را به سرعت فرود آورد و به شدّت به پشتي صندلي جلوي رويش كوبيد. نگهبان ها او را گرفتند امّا او درمانده تر از آن بود كه مقاومتـي كند. از هرگونـه دفاع امتنـاع كـرد. به قتـل اعتـراف كـرد و مثـل پيرمـردها تاتـي تاتي كنان از در دادگاه بيرون رفت. بدون آن كه حتّي يك بار ديگر به سوي من نگاه كند. مهدي شكسته بود.

--------------------

به قاضي نگفتم، امّا به شما مي گويم. حيف است ميناي من بميرد و كسي نداند من چقدر در مرگ او مقصرّم. روزي كه نتيجة آزمايش خودم و مينا را گرفتم توي كلينيك خشكم زد. آزمايش نشان مي داد ما خواهر و برادر نيستيم. از منشي كلينيك كه آرايش غليظي كرده بود و آدامس مي جويد خواهش كردم يك بار ديگر پرونده را مطالعه كند شايد اشتباهي شده باشد امّا او همانجور كه به من زل زده بود با لحني شوخ و شنگ پاسخ داد: آقاجون، خواهرت نيست. برو با خيال راحت هر كار مي خواي بكن. چندشم شد. احساس تهوّع و سرگيجه داشتم. توي ماشين ده بار نتيجه آزمايش را خواندم. هيچ شكّي نبود كه ما با هم نسبت نداريم. به منزل و به مادرم تلفن زدم. دلم هزار راه مي رفت. تا به او گفتم نتيجة آزمايش را گرفته ام فرياد زد: مگر شما آزمايش داده بوديد؟ به او گفتم كه اين كار را مطابق قرار همان روز اوّل انجام داديم ولي فكر نمي كردم موضوع مهّمي باشد. فرياد زد: مينا كجاست؟ به او گفتم كه مينا منتظر من است تا به دنبالش بروم و نتيجة آزمايش را به او هم بگويم. مادرم پاي تلفن شروع به گريه كرد. خودش را مي زد و گريه مي كرد. پدرم گوشي را گرفت و با صدايي كه انگار ناگهان ده سال پير شده بود تنها چند جمله به من گفت: - پسرم ... الآن وقت مناسبي براي توضيح نيست. شما به مينا چيزي نگو. من خودم همه چيز را برايت شرح مي دهم. شما پسر ما هستي ولي مينا دختر ما نيست. اين را هيچكس نمي داند. خودش هم نمي داند. شما برو دنبال خواهرت و به او چيزي نگو. با هم بياييد اينجا. بعداً كه تنها شديم همه چيز را برايت توضيح مي دهم. الو ... مهيار جان ... الو ... الو ... .
گوشي مبايل از دستم افتاد. خداي من اين چه سرنوشتي بود كه برايم رقم زدي. قلبم در سينه مي كوبيد. مينا! ميناي عزيز ...! آه خدايا ... اين چه بازي بود كه در سرنوشت من قرار دادي. در راه با خودم عهد كردم كه تا زماني كه بميرم نگذارم مينا از اين راز مطلّع شود. امّا نيازي به سرّپوشي نبود چون مرگ مينا فرا رسيده بود.

--------------------

خاله خانباجي هاي فاميل راست مي گفتند. مادرم نازا بود. من اوّلين و آخرين فرزندي بودم كه خدا به آنها داده بود. تا شش سال پس از تولّد من كه در بروجرد بودند بچّه دار نشدند. تنها پس از آن كه به كلّي نااميد شدند پدرم شغل موقّتي در مشهد پيدا كرد و مادرم را همراه با خود به مشهد برد. از همان بدو ورود به مشهد تصميمشان را گرفته بودند. دو ماه پس از اقامت در مشهد به مادربزرگم تلفن زدند و با خوشحالي و هيجان به او اطّلاع دادند كه مادرم باردار است. مادربزرگ پاي تلفن گريسته بود و گفته بود كه اين از بركت اقامت در خيمة امام هشتم است. همسايه ها در بروجرد شادي كرده بودند و شله زرد نذري پخته بودند. بعد هر ماه پدرم زنگ زده و اطّلاع داده بود كه مادرم سنگين و سنگين تر مي شود. يك ماه پيش از موعد به پرورشگاه مشهد رفته و مقدّمات گرفتن فرزند را طي كرده بودند. اين بود كه سر نه ماه دختر كوچولوي سه ماهة ضعيف و لاغر اندامي را كه موهايش مثل شبق مشكي بود به فرزندي پذيرفتند. علّت اين انتخاب هم شباهتي بود كه نوزاد به مهيار خودشان داشت. اين دختر را يك ماه پيش از آن، پاسبان پيري زير يكي از درخت هاي اقاقياي مشهد پيدا كرده بود. توي قنداقش عكسي از دختر كوچولو بود كه در بغل زني كنار يكي از تصاوير ضريح كه در عكّاسي هاي دور حرم مي اندازند قرار داشت. نوشته اي هم به عكس سنجاق شده بود. در آن نوشته بودند: شما را به آبروي امام هشتم از اين بچّه مراقبت كنيد. پدر ندارد و مادرش هم سرطان خون گرفته و حال خوشي ندارد. دو ماهش است و اسمش مينا است.

ادامه دارد ...

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٦:٤٤ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ادامه ماجرای مَهدی (IX)

از همان لحظه كه در منزل تو پاي آينه ايستادم تا مويم را شانه كنم و چشمم به عكس مينا افتاد مطمئن بودم كه اشتباه نمي كنم. اين را نه تنها با چشمم كه با قلبم مي فهميدم. توي عكس دخترك هفت، هشت ساله عبوس شرمزده مرا مي نگريست. حتّي بدون آن كه به عكس خيره شوم و به دخترك دقّت كنم يقين كردم كه شال روي دوش مينا همان شالي است كه زني كه مرا در عكس شش ماهگي ام بغل كرده بود به دوش داشت. روسري كه به سر بسته بود همان روسري مشكلي حاشيه سفيد و پيراهن مندرسي كه بر تـن كرده بود از همان پارچة ساده اي كه پايين دامنش گل هاي تيرة گندم تا كمر قد مي كشيد بود به تن زني كه در عكس من بود ديده مي شد. يك كيف بزرگ منجوق دوزي با نقش خروس در دست مينا بود. عين همين كيف كنار پاي مادر احتمالي من روي زمين قرار داشت. آيا چند ثانيه به عكس خيره ماندم؟ خودم هم نمي دانم، فقط وقتي كه با صداي تو به خود آمدم و شنيدم كه اين عكس كودكي همسرت است در حالي كه با تمام ذهـن به مـادرم و چهـرة عزيـزي كـه بيـش از چهــل سـال در آرزوي يافتنـش بـودم مي انديشيدم اوّلين جمله اي كه به ذهنم رسيد را گفتم تا متوجّه هيجان و انقلاب درونم نشوي. شايد بيش از يك ساعت طول كشيد تا توانستم به خودم مسلّط شوم. در تمام مدّت شام چيزي نگفتم. تمام فكر و ذكرم صورت مليح و معصومي بود كه جلوي رويم نشسته بود و با مهرباني و ادب مرا مي نگريست. آيا اين خواهر من نبود؟ آيا من به منزل خواهرم آمده بودم؟ چه شب هاي طولاني و طاقتفرسايي كه در تنهايي خود، لحظة ديدار با مادر و پدرم را مجسّم كرده بودم. سعي كرده بودم صورتشان را در نظر آورم تا پس از آن كه غرق بوسه شان مي كنم از آنها بپرسم چرا پسر كوچولوي شش ماهه شان را سر راه گذاشته اند. آيا من آخرين فرزند از يك خانوادة پرجمعيت بودم؟ آيا من يتيمي بودم كه پدرم پيش از تولّدم مرده بود و مادرم در تنهايي و فقر به اين نتيجه رسيده بود كه مرا در اين دنياي بزرگ بي كس و تنها رها كند؟ آيا مادر من پس از تولّد من مرده بود و نامادري ايـن ظلـم را در حـقّ مـن روا داشتـه بود؟ احساس مي كردم پاسخ تمام سئوال هايم نزد ميناست. وقتي كه فهميدم پدر و مادرش زنده هستند و به جز او فرزندي ندارند ترديد كردم كه شايد اشتباه كرده باشم و بر حسب يك تصادف تلخ لباس هاي دختر بچّة توي عكس با لباس هاي مادر من يكي است امّا اين ترديد باعث نشد تا از اين كه از هر دوي شما خواهش كنم عكس را به بهانة منظرة پشت سر كه يك خانة قديمي كاهگلي بود به من امانت بدهيد منصرف شوم. فردا صبح اوّل وقت عكس را به يك عكّاسي بردم و با پرداخت مبلغي گزاف ظرف نيم ساعت يك نسخة بزرگ آن را تحويل گرفتم. عكس خودم را از پيش بزرگ كرده بودم. هرچه عكس ها را بيش تر با هم مطابقت دادم بيش تـر يقييـن كـردم نه تنهـا لباس مينـا با لباس هاي زن جوان عكس من تطبيق مي كرد بلكه قيافه و صورتش نيز بسيار به او شبيه مي نمود. همان روز ظهر چند بار به منزل شما زنگ زدم. كسي خانه نبود. بعداز ظهر مينا را در منزل پيدا كردم. به خاطر پذيرايي شب گذشته از او تشكّر كردم و تقاضا كردم براي چند دقيقه همديگر را ببينيم. تعجّب كرد. حتّي ناراحت شد. به من گفت كه با تو به ديدنم خواهد آمد. قبول كردم و خداحافظي كردم ولي به محض آن كه گوشي را گذاشتم سوار ماشين شدم و به سوي منزل تو رفتم. در را كه به رويم باز كرد با اكراه فراوان مرا به درون دعوت كرد. نپذيرفتم و همان داخل حياط از او خواهش كردم اجازه دهد تا براي نيم ساعت با هم صحبت كنيم. چادرش را محكم به خودش پيچيد و با تلخي و اخم منتظر ماند تا من شروع به صحبت كنم. نمي دانستم از كجا شروع كنم. هرچه كه بود وقتي كه حرف هايم تمام شد و اشك هايم را پاك كردم مينا ابداً تحت تأثير قرار نگرفته بود. به من گفت: من به احساسات و گذشتة تلخ شما احترام مي گذارم امّا به شما اطمينان مي دهم كه من هيچ برادر بزرگتري نداشته ام و تمام اين تشابهات به سبب يك اتّفاق ساده و اشتياق شما در يافتن مادرتان بوده است. اين پارچه و شال و لباس در آن سال ها معمول بوده و در هر خانه اي پيدا مي شده است. در ثاني همانطور كه مي دانيد ما اصالتاً بروجردي هستيم و اين طور كه مي فرمائيد شما را در اراك پيدا كرده اند. از او خواهش كردم با تو از اين موضوع حرفي نزند. از ضعف خودم خجالت كشيدم. مينا درست مي گفت اين احمقانه بود كه به خاطر تشابه دو دست لباس به هم اينطور با عجز و لابه از او توجّه و محبّت گدايي كرده باشم. به او گفتم خواهش مي كنم تمام اين موضوع و همة حرف هاي امروز مرا فراموش كنيد و آبروي مرا جلوي شوهرتان نبريد. به من اطمينان داد كه موضوع را به كلّي و براي هميشه فراموش خواهد كرد. آن روز تا شب بيش از تمام عمرم احساس تنهايي و بي ساماني كردم. هر بار كه به خاطر مي آوردم چگونه در حياط خانة شما مثل پسربچّه هاي لوس و عاشق پيشه از بي كس و كاري ام حرف زده و از خودم ضعف نشان داده بـودم از خودم احساس تنفّر مي كردم. تنها دلخوشي ام اين بود كه اين مسخره بازي همان جا و جلوي مينا خاتمه يافته و شاهدان بيشتري نداشته بود.
فردا ظهر حدود ساعت دوازده منشي به من گفت كه تلفن مرا كار دارد و خانمي ميل دارد با من صحبت كنـد. به او گفتـم: خانـم، اوّل از آدم ها بپرسيـد كي هستند و از كجا تماس مي گيرند بعد به من وصل كنيد. با لبخندي معني دار گفت: پرسيدم آقاي دكتر. هرچه اصرار كردم جواب درستي نداد. فقط گفت بفرمائيد ميزبان پريشب شما! از جا پريدم و گوشي را برداشتم. به منشي كه چشم و ابرو مي انداخت و پيف مي كشيد گفتم در را ببندد. آن سوي خط مينا بود. نفس نفس مي زد. آشفتة آشفته بود. معلوم بود كه خيلي گريه كرده. با صدايي كه انگار از ته چاه مي آمد به من گفت: خواهش مي كنم همين الآن به اين آدرس كه مي دهم بياييد. من منزل پدر و مادرم هستم. هر دو مي خواهند شما را ببينند. فكر مي كنم من و شما خواهر برادر هستيم. فقط مراقب باشيد قلب مادر ضعيف است. گريه اش گرفت. صداي گريه زن و مرد ديگري هم مي آمد. آدرس را نوشتم و از جلوي چشمان حيرت زدة خانم منشي مثل برق به سوي درب پاركينگ دويدم.

--------------------

چگونه به خانة پدر مادرم رسيدم؟ پرواز كردم؟ رانندگي كردم؟ دويدم؟ نمي دانم. توي راه چند بار نزديك بود تصادف كنم. گريه امانم را بريده بود. شيشه ها را بالا كشيده بودم و فرياد مي زدم. چه چيزي فرياد مي زدم؟ نمي دانم. شايد داد مي زدم: اي كسي كه اسم شنوا را براي خودت پسنديده اي. اي كسي كه اسم بخشنده را براي خودت انتخاب كرده اي. اي كسي كه اسم روزي بخش را بر خودت نهاده اي. هيچ كدام از اين اسم ها لياقت حقيقت وجود بزرگ و مبارك تو را ندارد. به چه زباني تو را ستايش كنم تا بداني من اين رحمت و روزي را از فضل تو مي دانم و تا ابد سپاسگزارت هستم. گريه مي كردم و كلماتي كه نمي دانم از كجاي وجودم به اين بلاغت و زيبايـي برمي خاسـت را فريـاد مي زدم. جلوي در خانه كه رسيدم مينا پشت پنجره منتظر بود. فوري در را باز كرد و با صداي گرفته و چشمان سرخ از اشك مرا به درون دعوت كرد. با تمام بدن مي لرزيد. من هم مي لرزيدم. بعد انگار با خودش زمزمه مي كند به من تأكيد كرد: مادر قلبش ضعيف است. خداي من آيا من خوابم يا اين در بيداري است ... مراقب باشيد مادر قلبش ضعيف است.
توي اطاق يك پيرزن و پير مرد نشسته و دست هم را گرفته بودند. از در كه وارد شدم هر دو سعي كردند بلند شوند امّا فقط تا زانو توانستند برخيزند. من انگار پاهايم قفل شده باشـد توي همـان كريـاس در به زمين افتادم و زانو زدم. به هم نگاه مي كرديم و گريه مي كرديم. مينا پشت سر مـن سرش را به چهارچـوب در تكيـه داده بـود و هـاي هاي مي گريست. چند دقيقه گريه كرديم؟ نمي دانم. تنها يادم است كه زانو زنان خودم را جلو كشيدم و در حالي كه مثل كورها دست هايم را جلوي رويم دراز كرده بودم يك قدم يك قدم به سوي پدر و مادرم رفتم و خودم را روي دامن مادرم انداختم. پدرم دستم را در دست گرفت و روي من خم شد. مادرم هم سرم را با دو دست در بغل گرفت و روي من خم شد و هر سه با هم روي زمين به هم پيچيديم. چه بوي سحرانگيزي است بوي دامن مادر. براي كسي كه اين عطر را تجربه نكرده باشد مثل اين است كه بعد از يك عمر زندگي در جهنّم پنجره اي از بهشت را به رويش باز كرده باشند. چند دقيقه در اين حالت بوديم؟ نمي دانم. فقط وقتي به خودمان آمديم كه صداي مهيب خوردن چيزي به زمين ما را از جا پراند. مينا در كرياسي در از هوش رفته و بر زمين غلطيده بود.

--------------------

پنج ساعت يك نفس با هم حرف زديم. خنديديم ... گريه كرديم ... از گذشته هامان گفتيم و خدا را شكر كرديم. عكس شش ماهگي ام را به آنها نشان دادم. مينا از ديدن عكس شوكّه شد. قيچي شدة همين عكس را خودش در آلبوم داشت. در عكس آلبوم مينا از سينه به پايين مادر قيچي شده بود و مينا هرگز فكر نكرده بود شايد اين جاي خالي بچّه اي در بغل مادرش بوده باشد. پدرم با ديدن عكس به پيشاني اش زد و مادرم به صورتش زد و خودش را نفرين كرد. دست پدر و صورت مادرم را بوسيدم و با هر كلمه اي كه بلد بودم به آنها گفتم كه چقدر از پيدا كردنشان خوشحالم. ساعت حدود پنج بود كه مينا گفت بايد برود چون مهدي به خانه مي آيد. گفتم كه او را مي رسانم. خواهش كرد كه پيش پدر و مادر بمانـم و بگذارم تنهـا برود. در طيّ هميـن پنج ساعت قرار گذاشته بوديم آزمايش دي ان اي بدهيم تا هم خيالمان راحت شود و هم سندي داشته باشيم كه بتوانيم بر اساس آن تغييرات قانوني را در شناسنامة من و پدر و مادرم وارد كنيم. تنها يك مشكل وجود داشت كه برايش راه حلّي پيدا نكرديم. همين مشكل تنها سببي بود كه به خاطرش پدر و مادر از مينا خواهش كردند فعلاً به توي چيزي نگويد. حتّي يك كلمه. مينا پذيرفت و رفت. اين همان روزي است كه بوي عطر مرا از موي پاك مينا كه صدها بار آن عصر بوسيدمش شنيدي و بدبين شدي.

--------------------

پدرم كارگر روزمزد ماشين سازي اراك بود. فرزند اوّل از يك خانوادة پر اولاد بروجردي كه پدرشان را كه چاه كن بوده در اثر ريزش چاهي كه در آن كار مي كرده از دست داده بودند. پدر با مرارت در بروجرد تحصيل مي كند و با چند سال تأخير، پس از گرفتن مدرك سيكل، براي كارگري به ماشين سازي نزد يكي از دوستان خانوادگي شان مي رود. قسمت اعظم حقوق اندكش را براي خانواده مي فرستاد و با الباقي آن روزگار مي گذراند. شب ها در انبار و در داخل ماشين هاي راه سازي مي خوابد و روزها را به كار و زحمت مي گذراند. پس از يكي دو سال اوضاع كمي بهتر مي شود. برادر دوّم كه توانسته بـوده ديپلم بگيرد استخدام راه آهن شهري مي شود و به تهـران مي رود. اين مي شود كه مادربزرگ من تصميم مي گيرد به قول خودش دست پدرم را بند كند.
مادرم هم مثل پدرم اولاد اوّل خانوادة پرجمعيتي بود كه در همسايگي خانة پدربزرگ زندگي مي كردند. روزي كه پدر و مادرم را به عقد هم در مي آورند پدربزرگم از اين كه يك نان خور را از سر باز كرده آنقدر خوشحال مي شود كه يك كشيده محكم توي گوش مادرم مي زند و مي گويد: اين را زدم تا بداني ديگر خانة پدر جايت نيست. تا شوهرت نرم تر از اين مي زند بايد با او سر كني. هر وقت به اين محكمي زد بيا به من خبر بده. كشيده چنان محكم بود كه از گوش عروس خون مي آيد و زير روسري برايش پنبه را دود اسپند مي دهند و بر گوش مي گذارند. هنوز گوش چپش كمي ناشنواست و پاره گي پرده گوش هرگز ترميم نشده است. زوج جوان راهي اراك مي شوند و در اطاق كوچكي كه پـدرم اجاره مي كنـد زندگـي را شروع مي كننـد. چيـزي نمي گذرد كه مادرم باردار مي شود. در آن زمان نه خطوط تلفني مانند امروز بود و نه پدر و مادر من امكان تماس و ديد و بازديد با خانواده هايشان را داشتند. براي همين زماني كه من در يك غروب گرم اواخر تابستان هفت ماهه به دنيا مي آيم كسي از خانواده ها خبردار نمي شود. پدر مادرم به خود وعده مي دهند زماني كه براي تعطيلات نوروز به بروجرد مي روند همه را خبردار و خوشحال كنند. امّا روزگار بازي ديگري براي آنان در آستين داشته است. يك ماه پس از به دنيا آمدن من در انبارهاي ماشين سازي كه پدرم يكي از نگهبانان آن بود دزدي مي شود. تعدادي قطعات يدكي در روز روشن و در زماني كه نگهبان ها سر پست خود بوده اند با دستور مستقيم رئيس يكي از واحدها به بيرون برده مي شود و هرچه پدرم و دو همكار ديگرش عزّ جزّ مي كنند كه قطعه ها با دستور فلان رئيس خارج شده، آقاي رئيس انكار كرده و ادّعا مي كند كه امضاي او را جعل كرده بوده اند. بهرحال پدرم و دو نگهبان ديگر اخراج مي شوند و از اين جا دربدري و نابساماني پدر و مادرم شروع مي شود. ماه اوّل نان و انگور، ماه دوّم نان و سيب زميني، ماه سوّم نان بالأخره ماه چهارم هيچ چيز براي خوردن ندارند. چند ماه اجاره خانه بدهكارند. سينة مادرم شير ندارد و بچّه اي كه من بودم روز به روز ضعيف تر و لاغرتر مي شود. پدرم هر روز به اميد يافتن كار از خانه بيرون مي رود و شب دست خالي برمي گردد. در ماه ششم به بقّال و سبزي فروش و قصّاب جوري بدهكارند كه جرئت نسيه خواستن بيشتر ندارند. مادرم سينه پهلو مي كند و پول دوا و دكتر ندارند. من چنان ضعيف و لاغرم كه مادرم جرئت بغل كردنم را ندارد. مي ترسد من هم از او سينه پهلو بگيرم و بميرم. با پدرم تصميم مي گيرند به بروجرد برگردند امّا مي دانند كه با آن جا هم چيزي جز گرسنگي و مرارت بيش تر منتظرشان نيست. در اوج استيصال و دردمنـدي ناشـي از فقـر تصميم مي گيرند مرا سر راه بگذارند. مطمئن هستند كه شرايطم هرچه باشد از وضع موجود بهتر خواهد بود. مرا زير يك درخت اقاقيا سر راه مي گذارند و تنها عكسي را كه يكي از مددكارهاي سپاه بهداشت چند وقت پيش، از سر تفنّن از من و مادرم گرفته و دو عدد از آن را چـاپ كـرده و به مـادرم داده بود توي قنداقم مي گذارند. همان دور و برا گـوش مي خوابانند تا پاسبان پيري مرا بغل مي كند. به محض ديدن پاسبان از ترس به سرعت فرار مي كنند و دور مي شوند. فرداي آن روز به بروجرد برمي گردند تا محنت شان را با خوهران و برادران يتيم پـدرم تقسيـم كننـد. كسـي اعتـراض نمي كند. كسي تعجّب هم نمي كند. براي همه محرز است كه عروس و داماد هنوز بچّه دار نشده اند. سينه هاي چروكيده، لاغر و بي شير مادرم رازش را حفظ مي كنند. همه بودن آنها را مي پذيرند. تنها معلوم نيست چرا عروس خانم هر شب گريه مي كند و تمام روز در حال انجام كارهاي خانه آه مي كشد. اين گريه هاي شبانه آنقدر تكرار مي شود كه تمام زن هاي فاميل پشت سرش پچ پچ كنان دل مي سوزانند و به گوش هم مي رسانند كه: طفلكي نازاست. بچّه اش نمي شود.

--------------------

فرداي آنروز دنبال مينا رفتم. با هم به پارك جمشيديه رفتيم. هنوز شوكّه بود. از دست پدر و مادرش هم كمي عصباني به نظر مي رسيد. خودش باردار بود و منطق آنها را در چنين كار زشتي نمي فهميد. سه ساعت قدم زديم و حرف زديم. نمي توانست باور كند كنار مردي راه مي رود كه برادرش است. مترصّد بودم دستش را بگيرم و مراقبش باشم امّا معلوم بود كه به چنين چيزي عادت ندارد و دستم را رد مي كرد. زمين خوردن روز قبل به خير گذشته بود. امّا هنوز ضعيف و رنگ پريده بـود مشكلـي كه بايـد با هم حلّ مي كرديم اين بود كه خبر پيدا شدن مرا چگونه به گوش دوست و آشنا و اقوام برسانيم. هيچ كس از وجود من اطّلاع نداشت. منيا گله مند بود كه چرا حتّي از او پرده پوشي كرده بودند، امّا به او اطمينان دادم كه اين كار به نفعش بوده است. زندگي با گمشده اي كه فكرش يك لحظه آدم را رها نمي كند يك جهنّم مجسّم است و او به لطف اين رازداري در تمام اين سال ها بيرون از اين جهنّم بود. پدر و مادرم اصرار داشتند كه اين مسئله به اين زودي ها عيان نشود. مادرم بيش از پدرم غصّه مي خورد و اصرار مي كرد تا مدّتي به كسي چيزي نگوييم. احساسشان را درك مي كردم. يك عمر با آبرو و اعتبار زندگي كرده بودنـد و ناگهان يك روز بايد به همه اعتراف مي كردند در جواني مرتكب چه خطايـي شده اند. چه خجالتـي! فرزند عزيزشـان! فرزنـد اوّل! آن هم پسر! چه كسي به آنها حق مي داد؟ اصلاً چند نفر باور مي كردند؟ اين برايشان رستاخيز بود كه پيش از مرگ و در زمين برپا شده بود. هر روز به سراغشان مي رفتم. هر روز بيشتر اصرار مي كردند اين مسئله علني نشود. مينا سردر گم شده بود. پس فردايش همديگر را در پارك ملّت ديديم. به من گفت كه مشكل تو هم اضافه شده است. گفـت كه تو فهميده اي كه ما همديگر را ديده ايم و نسبت به او بدبين شده اي. اصرار داشت كه نمي خواهد چيزي را از تو قايم كند و نمي تواند به تو دروغ بگويد، اين بود كه تصميم گرفته بود با تو حرف بزند. به او پيشنهاد كردم برايت نامه اي بنويسد و حقيقت را به تو بگويد. اين فكر را پسنديد و همان روز دست به كار شد. فردايش مادر و پدرم را به خانة خودم بردم. از ديدن زندگي من دهانشان بازمانده بود. من از حيرتشان لذّت مي بردم. روز بعد مينا را هم به خانه ام بردم تا همگي دور هم باشيم. به من گفت نامه اش را پاره كرده اي و دور ريخته اي. گفت اطمينان دارد كه تو به او سوءظّن پيدا كرده اي. مادر، مينا را قسم مي داد كه به تو چيزي نگويد. من دليل اين همه اصرار مادرم را نمي فهميدم. مينا هم همين طور دو روز بعد تقاضاي مرخصّي كردي. با آن موافقت كردم. در تنهايـي نقشه كشيدم كه تا وقتي كه برمي گردي آپارتمان بزرگي در يكي از برجهايم در الهيه را مبله كنم و بعد از برگشتن تو، آن را به تو و مينا هديه بدهم. مي خواستم هردوتان را شگفت زده كنم. پدر و مادرم بايد با خودم و در خانة خودم زندگي مي كردند. مينا امّا مثل من از رفتن تو خوشحال نبود. به من مي گفت: اخلاقش را مي شناسم. جايي همين دور و برها كمين كرده و مرا مي پايد. كاش زودتر بيايد و همه چيز به او بگويم. دو هفتة بعد مثل برق و باد برايم گذشت. هر بعد از ظهر دنبال مينا مي رفتم و گاه او را به خانة خـودم پيش پدر و مادر مي بردم. ماه آخر بارداري اش بود و سنگين شده بود. حالا مي فهميد چرا مادر از همان ماه هاي اوّل اصرار مي كرد كه اگر پسر شد اسمش را مهيار بگذارد. پدرم هر روز قرآن مي خوانـد. وجودشان خانة مرا از شادي و سرور پر كرده بود. دسـت و دلـم به كـار نمي رفت. همه اش دلم مي خواست خانه بمانم. با مينا برنامه ريختيم كه وقتي كه تو آمدي همگـي با هـم به شمال برويـم و استراحـت كنيـم. مينا هر روز نگران تر مي شد. مي ترسيد به خانواده ات اطّلاع بدهد و آنها را هم نگران كند. من نگران نبودم. مي گفتم مرخصّي اش دو هفته بيشتر نيست بالأخره پيدايش مي شود. روز آخر مينا از مدرسه به مبايلم زنگ زد. به من گفت دلش شور مي زند و گواهي مي دهد كه اتّفاق بدي خواهد افتاد. خنديدم و به او گفتم تا مرا داري غصّه نخور. خدا نشانـم داد چگونـه مـن هيـچ كاره ام. پاي تلفن گفت شب قبلش خواب ديده كه يك خانم نوراني به او نزديك شده و شكمش را لمس كرده است. بعد فرزندش از درون رحم سوره هاي فاتحه و اخلاص را خوانده. به او گفتم اين ها نشانه هاي خوبي است. يعني پسرت قرآن خوان مي شود. درسـت مثل پدربزرگـش. چيـزي نگفـت و قـرار گذاشتيم بعد از گرفتن جواب آزمايش دي ان اي به سراغش برويم و همگي با هم به خانة من برويم. جواب آزمايش را كه گرفتم دست كم ده بار متنش را خواندم. توي ماشين پشت فرمان نشستم و گريه كردم. بعد به مادرم در منزل زنگ زدم و با او صحبت كردم. توي راه منزل تو اشك مي ريختم و سرنوشت تلخم را مرور مي كردم. سر راه شيريني خريدم و دنبال مينا رفتم. مينا در را كه باز كرد از ديدن چشمان خيسم شوكّه شد. به او گفتم بيايد تا زودتر به خانه برويم امّا اصرار كرد توي خانه بيايم و يك چاي بخورم تا او براي تو متني بنويسد و به آينه بچسباند تا اگر آمدي نگران نشوي. روز آخر مرخصّي ات بود و هر لحظه ممكن بود پيدايت شود. توي خانه آمدم و كتم را در آوردم. مينا چاي آورد. بعد از من پرسيد: خوب نتيجة آزمايش چي بود؟ دست هاي مهربانش را گرفتم و گفتم: مي خواستي چي باشه؟ شيريني رو دستم ديدي حدس نزدي؟ مثبته ... ما مال همديگه هستيم ... چشمانش پر از اشك شد. دست هايم را محكم فشار داد. برادر بزرگش را خدا از راه رسانده بود تا زندگي او را تغيير دهد. هيچ كلمه اي براي گفتن به هم پيدا نمي كرديم. همانطور كه مرا مي نگريست ناگهان نگاهش متوجّه چيزي پشت سر من شد. در نگاهش تعجّب و شرم را با هم خواندم. سرم را برگرداندم و تو را ديدم كه مثل يك هيولاي مهيب لولة يك تفنگ جيبي را به طرف ما نشانه رفته بودي. صورتت آنقدر سياه شده بود كه يك لحظه نشناختمت. حتّي از جايم برنخواسته بودم كه صداي كركنندة شليك گلوله مرا برجا ميخكوب كرد. مينا بدون هيچ حرفي در آغوشم افتاد. بعد چه شد؟ نمي دانم. شايد فرياد زدم. شايد به اورژانس تلفن كردم. شايد به سر و صورتم زدم. شايد به پليس 110 تلفن زدم. شايد سر مينا را در آغوش گرفتم و بي اعتنا به تو كه با دهان كف كرده روي زمين افتاده بودي ناله كردم و بر تقصير خودم گريستم. بي شك صداي مرا شنيده بودي و همه چيز را بد فهميده بودي كه دست به اين حماقت كريه و وحشت آور زدي. لعنت بر من كه وسواس به خرج دادم و تقاضاي آزمايش ژنتيك كردم. لعنت بر من كه با دروغ خود ميناي عزيزم را به كشتن دادم. وقتي كه به مينا گفتم نتيجة آزمايش مثبت بود دروغ گفتم. نتيجة آزمايش منفي بود. شكّي وجود نداشت كه من و مينا خواهر و برادر نبوديم ...

ادامه دارد ...

پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٧:۳۳ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

¤ ... ادامه ماجرا (VIII)
هفت ساله بودم كه براي اوّلين بار معني تنهايي رو فهميدم. از يـك هفته قبل به همة ما بچّه ها وعده داده بودن كه مي برنمون تئاتر شهر، نمايش كاكاسياه. روز موعود از صبح بردنمون حمّام و سر و تنمون رو شستن. اصولاً هر وقت قرار بود بيرون بريم تر و تميزمون مي كردن. بعد لباس هايي رو كه فقط مخصوص روزهاي بيـرون بود بهمون مي دادن تا بپوشيم. اين لباس ها چندان از لباس هاي معمول خودمون بهتر نبود. فقط تميز و اطو كرده بود و وصله نشده بود. لباس من برام گشاد بود. احتمالاً بچّة كسي كه اونو صدقه داده بود با من هم قد ولي از من چاق تر بود. ولي من از پوشيدنش خوشحال بودم. ما بچّه ها دست همديگه رو مثل زنجير گرفتيم و با اتوبوس پرورشگاه به تئاتر شهر رفتيم. دم در تئاتر، يك پسر سفيد رو و تپل مپل كه لباس قشنگي هم پوشيده بود ناگهان به طرف من آمد و دستش رو روي سينه ام گذاشت. من لبخند زدم و با مهربوني دستم رو روي دستش گذاشتم. امّا ناگهان صداي نعره اش بلند شد و همانجور كه يقة لباس من رو گرفته بود شروع به گريه و شيون كرد: اين لباس منه. لباس من و چرا دادين به اين بپوشه. اين لباسيه كه بابام برام خريده ... تا مربّي هاي پرورشگاه سر برسن، پدرش كه مرد خوش لباس و موقّري بود جلو آمد و پسرش رو بغل كرد. بعد براي اين كه ساكتش كنه به او توضيح داد: پسرم اين طفلكي يتيمه. كسي رو نداره. ما لباس تو رو داديم بپوشه كه اونم خوشحال بشه. تو كه اين همه لباساي قشنگ داري نبايد اونو به خاطر يه دس لباس ناراحت كني. اگه اون گريه كنه خدا با ما قهر مي كنه و مي گه حالا كه يتيم من رو اذيت كردين منم ديگه به شماها لباس نمي دم ... پسرك همانجور كه اشكش رو پاك مي كرد و از روي لوسي هق هق مي كرد پرسيد: بابا، يتيم يعني چي؟ - يعني بابا، مامان نداره. تنهاي تنهاست. فقط خدا رو داره ... مربّي ها با عجله رسيدن و به جاي اين كه دستي به سر من بكشن با اوقات تلخي گفتن: مهيار، چي كار كردي آقا رو ناراحت كردي؟ - چيزي نيست. پسر من يك كمي دردونه س. يه چيزي ديد ناراحت شد. – به هر حال شما ببخشين. اگه آقازاده تونو اذيت كرده بگين تنبيهش كنيم. – نه خير، نه خير، اصلاً كار بدي نكرده. بريم اميد جان ... دستي به سر من كشيد و با پسرش دور شدن. من جوري بغض كرده بودم كه كافي بود يك كلمه حرف بزنم تا اشكم سرازير بشه. ولي كسي چيزي از من نپرسيد. تمام مدّت نمايش بغض كرده بودم و جلوي گريه ام رو به سختي مي گرفتم. فهميده بودم بابا، مامان ندارم. يتيم هستم و از همه مهمتر در جامعه به من مي گن طفلكي.

-------------------

روز تولّد شونزده سالگي ام از قبل مي دونستم كه بايد از پرورشگاه برم. هر بچّه يتيمي فقط تا شونزده سالگي تحت حمايت دولت محسوب مي شه. بعد از اون بايد بتونه روي پاي خودش وايسته و با كمك مختصري كه دولت به او مي كنه زندگي شو بچرخونه. روزي كه از پرورشگاه مي رفتم خوب يادمه. خانم نوذري كه خدا رحمتش كنه صدام زد و با مهربوني سرم رو به سينه اش گرفت. بعد گفت: خوب مهيار جان. به سلامتي از امروز ديگه آزادي! هر دوتا خنديديم. بعد اضافه كرد: من اصلاً نگران تو نيستم. ماشالاّ آنقدر خوب و درس خوني كه مطمئنّم در آينده براي ديدنت بايد سرمو بالا بگيرم. شاگرد اوّل مدرسه اي و دو سال ديگه انشالاّ بهترين رشته تو كنكور قبول مي شي. چيزي هم راجع به گذشته و زندگيت نيست كه ندوني و الآن بخوام مطّلعت كنم ... آينده مال توست. برو پسرم و موفّق باش.
ازش تشكّر كردم و بدون هيچ سئوالي رفتم. گذشته ام رو به خوبي مي دونستم. در سوّم آذرماه سال سي و نه حوالي عصر در يكي از كوچه هاي فرعي شهرستان اراك، پاسبان پيري كه از سركار به خونه بر مي گشته از صداي گرية نوزادي كه زير يك درخت اقاقيا توي سبد گذاشته شده بود متوجّه او مي شه. به سراغ نوزاد مي ره و بغلش مي كنه. هرچي منتظر مي مونه كسي به سراغ بچّه نمي ياد. توي لباس هاي بچّه رو مي گرده. يك اسكناس دو توماني پيدا مي كنه با يك عكس كه پشتش نوشته بودن: اسم اين كودك مهيار است. روي عكس، بچّه كه حدوداً سه چهار ماه داشته توي بغل خانمي خوابيده و توي حياط خونه اي عكس گرفته بودن. از قرائن بر مي آمده كه نوزاد را رها كرده باشن ولي پاسبان تا سر شب به تمام مغازه هاي اطراف سر مي زنه و دنبال مادر يا پدر احتمالي بچّه مي گرده. بعد از اون كه نااميد مي شه شب او رو به خونه مي بره و فردا صبح بعد از اون كه گزارش واقعه رو در كلانتري ثبت مي كنه اونو تحويل پرورشگاه اراك مي ده ... اون بچّه من بودم. نه معلوم بود دقيقاً كي به دنيا آمدم و نه مشخص بود اهل كدوم شهرم و پدر و مادر كي هستن. با وجود اين كه در اون روز كه پيدام مي كنن حدوداً شش ماهه بودم ولي در شناسنامه ام تاريخ تولّد رو همون سوّم آذرماه 1339 ثبت مي كنن. تا پنج سالگي در پرورشگاه اراك بودم. بعد همراه با تعدادي از بچّه هاي ديگه به پرورشگاه شهر ري منتقل شديم. تا نه سالگي در پرورشگاه شهر ري بودم تا اين كه به پرورشگاه دروازه قزوين منتقل شدم. تا شانزده سالگي در اين آخرين پرورشگاه موندم. هر سال شاگرد اوّل مدرسه بودم. ورزشم هم خوب بود و با وجود اين كه لاغر اندام بودم ولي قدّم از اكثر همسن و سالام بلندتر بود. سال 56 وارد دانشگاه شدم. از نظر رتبه جزو صد نفر اوّل بودم ولي به خاطر علاقة شخصي رشتة معماري رو انتخاب كردم. از ديپلم تا فوق ليسانس رو كه قاعدتاً بايد شش سال طول مي كشيد در چهار سال تموم كردم. سال 60 درست يك هفته مونده به انقلاب فرهنگي از تز فوق ليسانسم دفاع كردم. بالافاصله سفارت فرانسه در تهران من رو به همراه ده دوازده تا از شاگرد اوّل هاي رشته هاي ديگه بورسيه كرد و ما رو به فرانسه فرستاد. دكترام رو در فرانسه با معدّل عالي از مدرسة بوزارت كه بهترين دانشگاه معماري فرانسه هست گرفتم. سه سال هم بعد از اتمام تحصيل در فرانسه موندم و اونجا كار كردم ولي هميشه آرزو داشتم به ايران برگردم و به مردمم خدمت كنم. اين بود كه سال 66 به ايران برگشتم. بحبوحة جنگ بود و من كه سربازي نرفته بودم به عنوان مهندس نيروي زميني به جبهه ها رفتم. شب هاي حمله براي من دردناك ترين شب ها بود. بچّه ها هر كدوم روي پشته اي يا خاكريزي خلوت مي كردن و براي پدر مادرهاشون وصيت مي نوشتن. من هيچ كس رو نداشتم كه براش وصيت بنويسم. كسي رو هم نداشتم كه برام دعا كنه. ولي نمي دونم چرا تو اوج حمله و رگبارِ آتيش هميشه يك دستي منو محافظت مي كرد. يك بار پشت يك سنگر توي سايه نشسته بودم و با نوك شاخه اي روي خاك هاي دور و برم نقشه هاي معماري مي كشيدم. يكي از فرمانده ها جلو آمد و داد زد: بچّه ها، مي ريم اهواز آذوقه بياريم. كسي مي ياد كمك كنه؟ كسي حوصله نداشت در اون گرما به اهواز بره. من بلند شدم و گفتم: حاجي من مي يام. فرمانده جلو آمد و به شوخي گفت: بازم به اين فرنگيا. همه خنديدن و هر كس كلمه اي گفت: - دست حق يارت ... – آي زنده باشي. سر اين حاجي رو يه دو روزي اهواز گرم كن يه حمله بكنيم و برگرديم ... – تا شما بري اهواز ما يه سر مي ريم كربلا و بر مي گرديم ... از محلّي كه در آن نشسته بودم بيش از سي چهل قدم دور نشده بودم كه صداي انفجار همة ما رو ميخكوب كرد. به سرعت خيز رفتيم. بعد از يكي دو دقيقه كه گرد و خاك خوابيد ديديم دو تا خمپاره پشت سر هم به همون جا كه من نشسته بودم اصابت كرده. توي ماشين، توي راه اهواز فرمانده دستش رو روي شونه ام گذاشت و گفت: مادرت بد جور برات دعا مي كنه. قدر دعاشو بدون وگرنه الآن به جاي ستاد پشتيباني داشتيم مي رفتيم ستاد معراج.
هيچ نگفتم و به بهانة تنظيم آينة طرف شاگرد راننده رومو برگردوندم تا فرمانده اشكم رو نبينه. توي دلم گفتم: كجايي مادر؟ زنده اي يا مرده؟ هركجا كه هستي بدون يك روز پيدات مي كنم. به سراغت مي يام و تلافي همة سال هاي تنهايي رو در مي آرم.
سربازي من يكي دو ماه قبل از پذيرش قطعنامه تموم شد ولي تا آخر جنگ توي جبهه موندم. جنگ كه تمام شد به تهران آمدم و با كمك يكي از دوستان دوران دانشكده ام يك شركت ساختماني راه انداختم. هنوز دو سه ماه از تأسيس شركت نگذشته بود كه يكي از دوستام به من پيشنهاد داد در الهيه يك برج مسكوني با هم بسازيم. من سرمايه اي نداشتم ولي دوستم به من ياد داد كه چطور با پيش فروش بخشي از آپارتمان ها سرماية لازم براي مراحل اوّليه رو جمع آوري كنيم. تا چشم به هم زدم پروژة سه چهار تا برج مسكوني و اداري در نقاط مختلف شهر روي دوشم بود. شركت رو بزرگ تر كردم. كارمندهاي جديد استخدام كردم و چنان در كار غرق شدم كه فراموش كردم چقدر تنها و بي كسم. ظرف دو سه سال يك خونة بزرگ براي خودم خريدم و به سليقة خودم تزئينش كردم. يك باغچه هم در لواسانات خريدم و يك كلبة زمستوني هم در شمشك. تمام هفت هشت سال بعد به كار و تلاش گذشت. كم كم در مناقصه هاي ساختمان سازي دولتي شركت كردم و در چند مناقصة بزرگ برنده شدم. چيزي از امكانات و ثروت كم نداشتم ولي قلبم همچنان خالي بود. خاليِ خالي. از سال 77 عضو افتخاري هيئت امناي يكي دو تا پرورشگاه شدم. يكي اش همون پرورشگاه قديمي خودم بود. جمعه ها تفريحم اين بود كه به پرورشگاه برم، براي بچّه ها شيريني و شكلات ببرم و باهاشون بازي كنم. هيچ وقت به هيچكدومشون نگفتم طفلكي. مراقب بودم به هيچ عنوان جلوي روشون براشون دلسوزي نكنم. بخصوص جلوي بزرگ ترهاشون. توي در و همسايه ومحيط كار دختر خانم هاي زيادي بودن كه سعي مي كردن توجّهم رو به خودشون جلب كنن. ولي من بهشون توجّه نمي كردم. عشق رو درك نمي كردم و جايي براش تو زندگيم نبود. زندگيم آروم و يكنواخت پيش مي رفت تا اون روز به خونة شما آمدم. از دو سه هفته قبلش تصميم گرفته بودم تو رو به معاونت بازرگاني شركت منصوب كنم ولي منتظر فرصتي بودم تا با همسر و پدر و مادرت آشنا بشم و از زندگي خانوادگي و روحيه و اخلاق و منش شخصي ات بيشتر مطّلع بشم. اون روز كه به بهانة پس دادن بشقاب به خونه ت آمدم فكر مي كردم پدر و مادرت رو هم دعوت كرده باشي. سر راه گل خريدم تا به خانم يا خانم هاي خونه هديه كنم. اين رسم قشنگ فرانسوي رو مي پسنديدم كه براي خانم خونه گل مي آرن. به پشت درخونه ت كه رسيدم كمي تعجّب كردم. فكر نمي كردم توي يك چنين محلّة فقيرنشيني خونة به اين كوچيكي داشته باشي. سر و وضع و رفتارت توي شركت وضع مالي بهتري رو نويد مي داد، امّا به خودم گفتم اتّفاقاً فرد مناسب براي معاونت شركت كسي است كه انگيزة كافي براي درآمد بيشتر داشته باشه بدون اين كه اين امر باعث بشه از ظرفيت اخلاقي خودش خارج بشه. اين بود كه از همون پشت در به وضع زندگي ساده ت امتياز مثبت دادم. زنگ در حياط رو كه زدم چند ثانيه بيشتر طول نكشيد كه دم در آمدي. ميناي عزيزم هم همراهت بود. در رو به روم باز كردي و همة زخم هايي كه چهل و سه سال روي دوش زندگيم سنگيني مي كرد براي هميشه بسته شد. همة تنهايي ها و بي كسي ها و بي محبّتي ها و بي تفاوتي ها براي هميشه از زندگيم رخت بست و رفت. چون ميناي عزيزم پشت اون در ايستاده بود.

ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

¤ زنگ تفريحي ميان ماجراي مهدي.
چگونه دلت مي آيد بگويي ”من“؟
چگونه دلت مي آيد بگويي ”تو“؟
وقتي كه در ادبيات عشق.
كلمة جاودانه اي به نام ”ما“ وجود دارد.

كنار آن درخت سيب قديمي ...
كه شاخه هايش از بار عشق خم شده.
همان جا كه پدر و مادرهامان،
ميان خود،
اوّلين دلهره ها را تقسيم كردند.
دست يكديگر را گرفتيم،
و به هم لبخند زديم.

”من“ خودم را فراموش كردم ...
”تو“ خودت را از ياد بردي ...
هر دو به خدا انديشيديم ...
و سه تايي، ”ما“ شديم.
پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ۸:٥۳ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

¤ ... ادامه ماجرا (VII)
دكتر بعد از آن بارها به ديدنم آمد. با مقامات زندان صحبت كرده بود و وديعه و وثيقه و توصيه و آبرو گرو گذاشته بود تا بتواند هر يك روز در ميان به ملاقاتم بيايد. مدّت ملاقات را هم به يك ساعت افزايش دادند. از رفتار من در زندان راضي بودند. هر دو تلاش مي كرديم اين فرصت را از ما نگيرند. ديدنش باعث تسلاّي من بود. پدر و مادر مينا را به خانة خودش برده بود و با هم زندگي مي كردند. از او خواهش كردم هرگز آنها را به ديدنم نياورد. مرگ برايم آسان تر از ديدن آنها بود. در اين ديدارهاي يك ساعته با هم مي نشستيم و درد دل مي كرديم. من برايش از مينا مي گفتم. دلش مي خواست بداند اين روزهاي آخر چگونه گذشته بود. من هم تمام سه هفتة آخر را، از روزي كه فهميدم همديگر را مي بينند تا روزي كه آن حماقت را كردم، مو به مو برايش تعريف كردم. به طور متقابل او هم مو به مو ماجراي زندگي اش را برايـم گفـت. من مي گفتم و او اشك مي ريخت. او مي گفت و من گريه مي كردم.

--------------------

- روزي كه توي پارك جمشيديه با هم تعقيبتان كردم انگار من مُردم و يكي ديگه به دنيا آمد. تلخ و بداخم شدم. قبلش هم چندان خوش اخلاق نبودم ولي مينا به قدري صبور بود كه هرگز كارمون به جرّ و بحث نكشيده بود. از همون فرداش فهميد كه من يه بوهايي بردم. عصر كه خونه برگشتم. برام چايي گذاشت و جلوم نشست. مثل هميشه آرايش نكرده بود. با خودم گفتم ديگه كجا واسه منِ گدا خودشو آرايش مي كنه وقتي خواستگاري مثل شما داشته باشه. دستم رو كه گرفت نبضش انگار هزارتا مي زد. آشفته بود. به من گفت: مهدي جان يك چيزي هست كه مي خوام بهت بگم. فقط نمي دونم چجوري بگم. قلبم آتيش گرفت. فكر كردم به اين زودي به نتيجه رسيده و مي خواد منو مطّلع كنه. دستم رو پس كشيدم و گفتم: اگه من نخوام بشنوم بايد كيو ببينم؟
- امّا من مي خوام بهت بگم.
- لطفاً حرفت رو تو دلت نگه دار. مگه مادرت هميشه نمي گه دل گنده اي. پس اين دلِ گنده به چه درد مي خوره؟
- ايـن دل گنده تـوش ني نـي شماست. مي گـه: بابايي گوش كن ببين ماماني چي مي گه.
- مرده شور خودت و بچّة تو دلت رو ببرن.
مينا شوكّه شد. هرگز بين ما حرف تندي ردّ و بدل نشده بود. با دهان باز و چشمان اشك آلود و متعجّب مرا نگريست. بلند شدم و با عجله لباس پوشيدم و از در بيرون زدم. آخر شب كه برگشتم مينا سر سجّاده بود و داشت نماز شب مي خواند. زير لب غر زدم: انشالاّ به حاجتت مي رسي. يه خورده حوصله داشته باش.
از اون روز به بعد مينا يك كم تو خودش رفت ولي باز رعايت حالم رو مي كرد. من امّا، هر روز عصباني تر و ساكت تر مي شدم. اجازه نمي دادم با من حرف بزنه. عصرها از خونه بيرون مي رفتم و تا نيمه شب نمي شد برنمي گشتم. يكي از همون اوّلين شب هاي بداخلاقي وقتي به خونه برگشتم، ديدم يك نامه برام لب طاقچه كنار آينه گذاشته. روش نوشته بود: براي همسرم كه ديگر مرا دوست ندارد و من بسيار دوستش دارم. با خشم نامه را پاره پاره كردم و همان جا جلوي آينه ريختم. از ميان پاره هاي نامه چشمم به دو تكّه اش افتاد. روي يكي نوشته بود: دكتر به من گفت ... و روي ديگري نوشته بود: قلبم مي خواست ... گُر گرفتم. احساس كردم جانوري وحشي توي سينه ام نعره مي كشد. همان شب تصميم گرفتم دوربين ديجيتال بخرم. عكستان را بگيرم. يك نامه بنويسم و عكـس ها را تويـش بگذارم و بعـد هر دو نفرتـان را بكشـم و متـواري بشـوم. هرگـز نمي دانستم تا اين حدّ استعداد جاني شدن دارم. يك هفته بعد از اون به مينا گفتم كه كاري برايم پيش آمده و بايد به شهرستان بروم، به شما هم گفتم كاري دارم و بايد دو هفته مرخصـي بگيرم. هر دوتان يك جوري نگاهم كرديد كه انگار فهميديد دروغ مي گم. شما كم تر از مينا شك كردي. مرخصي گرفتم و به مسافرخونـه اي در ناصـرخسرو رفتـم. مي خواستم به مينا فرصت بدهم با خيال راحت در رابطه اش با شما پيش بره. اون روزي كه با هم به خونة شما رفتين از نظر من همه چيز تمام شد. عصر همون روز اسلحة كمري رو از يك افغاني در ناصرخسرو خريدم. وقتي كه اسلحه رو مي خريدم افغاني خنديد و گفت: افغان كه نمي خواي بكشي؟ دندوناي سياه و لثة چرك و بدبوش حالم رو به هم زد. گفتم: نه خيالت راحت باشه. مي خوام برم شكار گرگ. گرگ ناموس. دو روز قبل از اون آخرين روز شما رو ديدم كه به جاي اين كه مينا رو با خودتون ببرين بيرون، به خونة ما اومدين. به خودم گفتم: به به، ديگه عيش شون كامل شد. مي دونستم كه اگه توي حريم خونه ام با تير بزنمتون جرمم سبك تره. اين بود كه پس فرداش وقتي مينا صبح رفت سر كار، به خونه رفتم و توي گنجه براي خودم جا درست كردم. بعد درب گنجه رو جوري باز گذاشتم كه بتونم بيرون رو خوب ببينم. مينا كه اومد خونه. زود دست و روش رو شست. نمازشو خوند. چايي گذاشت و پرده هاي تور رو باز كرد. حتّي يك بار به سراغ گنجه آمد. دستش رو به در گنجه هم گرفت ولي همين موقع تلفن زنگ زد و به طرف تلفن رفت. پاي تلفن شما بودي. با هم خيلي گرم و صميمي سلام عليك كردين. شما از مينا راجع به مـن پرسيدي. ميـنا گفت: هنـوز ازش خبـري نشده مهيار جان. دلم خيلي شور مي زنه. كاش از خودش يه خبري مي داد. داغ شدم، آتش گرفتم. سوختم. اين ميناي من بود كه شمارو مهيار جان صدا مي زد. ضامن اسلحه رو كشيدم. دلم مي خواست همون موقع با تير مي زدمش ولي صبر كردم. مطمئن بودم شما هم دير يا زود پيدات مي شه. خيلي نگذشت كه در زدي. فهميدم توي راه با مبايلت زنگ زده بودي. از در حياط كه وارد شدي يك جعبة بزرگ شيريني دستت بود. توي خونه كه آمدي بلند سلام دادي. خنديدي و گفتي: حديث داريم كه بايد به ارواح درگذشتگان و نفوس خود اهل خانه سلام داد. به خودم گفتم تا چند دقيقه ديگه خودتون دو تا به اون ارواح مي پيوندين. تا شما كت ات رو دربياري مينا چاي آورد بعد روبروي شما نشست و پرسيد خوب چي شد؟ شما خنديدي و گفتي چي مي خواستي بشه؟ شيريني را ديدي حدس نزدي؟ جواب آزمايش ها را گرفتم. نتيجه مثبته. ما مال همديگه هستيم ...
من توي گنجه مي لرزيدم. مي ديدم كه دستاي همديگه رو گرفتين و شما جوري دستاشو فشار مي دي كه ناخنهاش گلرنگ شده. چشماي هر دو تاتون پر اشك بود. به خودم گفتم حتّي اگه اعدامم هم بكنن باز از بي غيرتي برام بهتره. يك يا علي گفتم و از گنجه بيرون اومدم و قبل از اين كه بفهمم چيكار مي كنم ماشه رو چكيدم. ديگه نفهميدم چي شد. با وجود اين كه تصميم گرفته بودم شما رو هم بزنم امّا بعد از اوّلين شليك جوري دست و پام سست شد كه حتّي نتونستم سرپا وايستم. افتادم روي زمين و از هوش رفتم. تنها چيزي كه بعد از اين يادمه يك لحظه بين خواب و بيداري ديدم وقتي شما رفتي درو براي آمبولانس اورژانس واكني مينا بي حركت با چشماي باز جلوم افتاده و يه چيزي تو شكمش جست و خيز مي كنه و به شدّت تكون مي خوره. بعد از اين صحنه ياز هيچي نفهميدم. نمي دونم چقدر گذشت كه يكي با لگد زد تو پهلوم و داد زد: اين گوني زباله رو هم بكش، بيرون ماشين منتظرته. بيرون توي كوچه زن ها جيغ مي كشيدن و بچّه ها شيون مي كردن. ردّ خون از توي اطاق تا دم درب حياط كشيده شده بود. توي كوچه يكي از همسايه ها كه نفهميدم كي بود محكم توي صورتم زد و داد كشيد: دختر مردمو كشتي بي مروّت. به بچّه خودت چرا رحم نكردي؟ هيچ جوابي ندادم. تنها دلخوشي ام عكس هايي بود كه توي كيسه نايلون زير پيراهنم جاسازي كرده بودم.

ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ٥:٥۸ ‎ق.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me
دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

¤ ... ادامه ماجرا (VI)
بيرون هوا طوفاني است. نيمه شب است و رعد و برق بيداد مي كند. همه توي بند بيخواب شده اند. صداي شرشر باران كه از ناودان بر سنگفرش كف حياط مي ريزد مثل زمزمة آبشار گوش نواز و خيال انگيز است. هرچند دقيقه يك بار تمام سلول ناگهان براي يك لحظه روشن مي شود. ساية اجسام و آدم ها روي ديوار سلـول وهم انگيـز و نامفهوم مي نمايد، بعد از چند ثانيه صداي تركيدن رعد در تمام بند مي پيچد و همه را خواب زده مي كند. من و هم سلولي هايم هر كدام روي تخت خود دراز كشيده ايم. ملافه هايمان را به دور خود پيچيده ايم و از اين پهلو به آن پهلو مي غلطيم و آه مي كشيم. يك جوري دل همگي مان تنگ است.
- بابا مُرديم از ماتم. يكي دو كلوم حرف بزنه دلمون واشه.
اين صداي اسمال تخته گاز است كه حوصله اش سر رفته و سكوت را با صداي بم و گرفته اش به هم مي زند.
- آره بچّه ها، يكي يه چيزي بگه دلمون نتركه تو اين ماتمكده.
اين چنگيز قِرقي است كه با اسمال همصدا مي شود. از جلوي مدرسة دخترانه مي گذشته كه مي بيند دو تا جوان (به قول خودش آناناس) به دختر مدرسه اي ها متلك مي گويند. رگ غيرتـش گل مي كنـد و يقة جوان ها را مي گيـرد. يكـي از جوان ها فحش ناموسـي مي دهد و چاقو مي كشد. او هم از روي تلافي، با همان چاقو به سينة جوان مي زند. نوك چاقو وارد قلب جوانك مي شود و در جا او را مي كشد. به قول خودش: ”به سه سوت سينة طرفو با تيزي پخ پخ! يعني چي! يعني الفاتحه!“ محكوم به اعدام است و تقاضاي فرجام كرده.
هيچكس چيزي نمي گويد. همه منتظرند كسي شروع كند.
- فيلسوف، تو بنال.
مرا توي سلول فيلسوف صدا مي زنند. اين لقبي است كه اسمال به من داده. اسمال شهردار سلول و همه كارة بند است. به دوبار اعدام محكوم شده و كسي روي حرفش حرف نمي زند. از اوباش شميرانات است. به اندازة موهاي سرش سابقة بازداشت و زندان دارد. اين بار در دعواي دسته جمعي همراه با ده بيست نفر ديگر دستگير شده. دعوا برايش حكم سركشيدن شربت سكنجبين را دارد. امّا اين دعواي آخر با قبلي ها كمي فرق داشته چون دو نفر در آن كشته شده اند. (به قول خودش دو تا تلفات داشته) توي كلانتري او همه چيز را گردن مي گيرد. با وجود آن كه شواهدي وجود داشته كه شايد او شخصاً قاتل نباشد ولي خودش اعتراف و اصرار مي كند كه قاتل خودش و فقط خودش بوده. براي نوچه هايش هم پيغام مي فرستد كه اگر بفهمد كسي مي خواهد قتل ها را گردن بگيرد خودش از توي زندان با دست خودش خفه اش مي كند. من از او خيلي حساب مي برم. جرئت اين كه با حرفش مخالفت كنم را ندارم. از طرف ديگر، هم سلولي بودن با او بين اراذل زندان برايم نوعي اعتبار محسوب مي شود. آرام مي گويم:
- چي بگم اسمال آقا؟
- هرچي دوس داري بگو. فقط بالاغيرتا خاطره ماطرة غمگين توش نباشه بزني تو حالمون. همينجوري شم بقدّه كافي خماريم.
فكر مي كنم چه چيزي برايشان تعريف كنم كه غصّة اين باران و رعد و برق نيمه شب را از دلشان بشويد. هرچه به مغزم فشار مي آورم چيزي به ذهنم نمي رسد. همه در سكوت منتظرند.
- دكمه شو بزن ديگه. آمپيلي فاير مي خواي؟
اين اسمال است كه امر مي كند (و كم كم دارد خلقش تنگ مي شود). شروع مي كنم ... . بدون آن كه بدانم به كجا خواهم رفت.

--------------------

بچّه كه بودم يك بار با مادرم به شاه عبدالعظيم رفتيم. من حداكثر هفت هشت سال داشتم. ولي يادم هست كه از ديدن بازارچه هاي دور و بر حرم و شلوغي و رفت و آمد زائرها چنان به وجد آمده بودم كه مادرم مدام دستم رو مي كشيد تا از خلسة تماشا بيرون بيـام و دنبالش بدوم. پر چادرش را گرفته بودم و در حالي كه به جغجغه ها و توپ هاي رنگـي و هفـت تيرهاي پلاستيكـي كه از سـر در مغازه ها آويـزان بـود نگـاه مي كردم سكندري مي خوردم و جلو مي رفتم. بوي كباب بازارچه رو برداشته بود. مادرم نذر كرده بود كه توي صحن حرم خرما خيرات كنه. وقتي كه به صحن رسيديم، مادرم يك بسته خرما هم دست من داد تا جلوي مردم بگيرم. جعبه را دست گرفتم و همان جور كه كنار مادرم راه مي رفتم شروع به تعارف كردم. همين موقع يك كولي جلو آمد و يكي دو دونه خرما از توي جعبة دست مادرم برداشت. بعد دستش را چنگ كرد و نصف خرماهاي توي جعبة من رو به سرعت پَرِ دامن چين دار و رنگارنگش ريخت. مادرم با عصبانيت دهن باز كرد كه اعتراض كنه، ولي قبل از اون كه چيزي بگه زن كولي به سرعت دست من رو در دست گرفت و گفت: بده طالع اي بچّه هه گتو برات ببينُم. آينده شو مثه آينه مي زارُم جلو روت سير كني. مادرم ساكت شد و به من كه با خجالت سعي مي كردم دستم رو از دست زبر و پت و پهن كولي بيرون بكشم اشاره كرد كه آروم باشم.
- خوب گوشاتو واكن ببين چي مي گُم. اي جوون اقبالش تابنده و بختش بلنده. يه كمي گوشش به حرف نيست و حرفم حرفه خودشه. امّا اي اخلاقش به آقاش رفته و ميوة همو درخته. تو سرنوشتش مي بينُم كه خاطرخاي يه قمريه كه به ماه شب چارده مي گه تو در نيا كه مو هستُم ولي نمي دونُم چرا ماهش در محاقه. انگاري يكي مياد به ميون كه عين الف مي شينه وسط زندگي ش و خُمش رو خام مي كنه. اگه مي خواي جلوي سرنوشت وايسي براش يكي يك دونه نگير. يه نذريم بده به كنيزت كه برسونه به شيكم يتيماش.
مادرم دستم رو با خشم از دست كولي بيرون كشيد و گفت: خيلي خوب، همون خرما كه بردي نوش جون يتيمات. بريم مهدي ... و با عجله در حالي كه غرغر مي كرد از كولي دور شد. من همانجور كه دنبال مادرم كشيده مي شدم برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم. كولـي با خونسردي دستش را سايه بان چشمهايش كـرده بـود و همانطـور كه ملچ ملوچ كنان خرما مي خورد رفتن مارو نگاه مي كرد. تا ديد من برگشتم با دستش به من اشاره كرد و داد زد:
- قربون قدت طفلكُم. يكي يك دونه نگيري يه وخ.
سال ها بعد، همون هفته هاي اوّل ازدواجم اين ماجرا رو براي خانمم تعريف كردم و دوتايي با هم خنديديم. آخه خانمم يكي يك دونه بود.
- چه قشنگ. ببينم اين همون زنت نبود كه كشتيش؟
- چرا خودش بود.
- خوب بعدش چي شد؟
- هيچي. سه سال با هم زندگي كرديم. سه سال كه اصلاً نفهميدم چجوري گذشت. خانمم معلّم بود. من هم شركت خصوصي كار مي كردم. خيلي پولدار نبوديم ولي دستمون به دهنمون مي رسيد. يك خونة نقلي اجاره كرده بودم و پول جمع كرده بوديم يك ماشين هم ثبت نام كنيم. توي اين دنيا هيچ چي كم نداشتيم تا اين كه يك روز رئيسم كه از قبل دنبال فرصتي مي گشت تا خونوادة من رو ببينه پس دادن يك بشقاب شيريني رو بهانه كرد و به خونة ما آمد.
- واسة چي دنبال فرصت مي گشت؟
- از كارم توي شركت راضي بود. تصميم گرفته بود يكي از معاونت هاي شركتش رو به من بده ولي اخلاقش اين بود كه تا خونه و خونوادة طرف رو نمي ديد بهش اطمينان نمي كرد. براي همين هم تصميم گرفته بود زندگي من رو ببينه تا خاطرش جمع بشه كه معاونش رو خوب مي شناسه.
- خوب بعد چي شد؟
- هيچي، بعد از اين كه اومد خونمون فكر كردم به همسرم علاقه مند شده. حدس زدم همسرم هم از او خوشش اومده باشه. دكتر بود، پولدارم بود، ريخت و قيافه شم خوب بود. يكي دو هفته بعد اتّفاقي بو بردم همديگه رو مي بينن. همون فرداي روزي كه گوش خوابوندم، با هم توي پارك تعقيبشون كردم. سه ساعت با هم قدم زدن.
- اي .... هرچي دزد ناموسه .... دم.
- اَي نانجيب. لاكردار به ناموس كارمندشم رحم نكرده.
- اَي تف تو اون دكترات. نامرد اگه راس مي گي ...
اين صداي اعتراض هم سلولي هايم بود كه از گوشه و كنار ناگهان با هم بلند شد.
- خوب كردي كشتيش. باس سر اين جور زنارو گذاش لب باغچه بيخ تا بيخ بريد. دكتـره رم بذار حاجيـت از هتل دربياد. آدرس بـده خودم فـكّ شو واست پياده مي كنم.
صداي ضربه هاي باطوم به ميله هاي درب سلول همه مان را ساكت كرد.
- چه خبره اينجا؟ شب نشيني گرفتين؟ بگيرين بخوابين فردا حرفاتونو بزنين. اسمال آقا! از شما بعيده. شما كه خودت يه پا بزرگتر بندي به هم سلولي هات يه چيزي بگو.
اسمال تخته گاز چيزي نگفت. نگهبان همان پشت در سلول چهارپايه اش را گذاشت و شروع به چرت زدن كرد. همگي ساكت شديم. از اين كه ناچار نشدم ادامة ماجرا را بگويم خوشحال شدم. بچّه ها يكي پس از ديگري به خواب رفتند. من امّا مثل هر شب شروع كردم به فاتحه خواندن براي ميناي عزيزم. نذر كرده ام براي شادي روحش شبي صدتا فاتحه بخوانم. تا روزي كه اعدامم كنند.

-------------------

صبح ديرتر از همه از خواب بيدار شدم. همه رفته بودند غذاخوري صبحانه بخورند. وقتي كه رسيدم بچّه ها برايم جا باز كردند و چنگيز قرقي مرا كنار خودش نشاند. اسمال مثل هميشه با هم پالكي هايش بالكون صبحانه مي خورد. آخرهاي صبحانه ام بودم كه اسمم را صدا زدند. نگهبان به من اشاره كرد كه بلندگو اسم تو را مي خواند. از سر ميز بلند شدم و به طرف در رفتم. حدس مي زدم براي چه صدايم كرده اند. اسمال از آن بالا داد زد: خيلي آقايي! به زور لبخند زدم و برايش دست تكان دادم. توي دفتر به من اطّلاع دادند ملاقاتي دارم. مطمئن بودم دير يا زود به سراغم مي آيد. منتظرش بودم، ولي هرگز فكر نمي كردم ديدنش اين قدر برايم سخت باشد. از نگهبان پرسيدم ملاقاتي ام كيست؟ با دست آرام به پشتم زد و با كج خلقي گفت: بيفت جلو. طاقت بيار الآن خودت مي بينيش. از دور دكتر را كه ديدم احساس كردم پاهايم ضعف مي رود. پشت شيشه روي صندلي نشسته بود و آمدن مرا مي نگريست. قلبم جوري تير مي كشيد كه احساس مي كردم از كار خواهد ايستاد. كاش سكته مي كردم و هرگز به آن شيشه كه بين ما دو نفر هايل بود نمي رسيدم. دهانم خشك و تلخ شده بود. روي صندلي كه نشستم انگار تمام منافذ پوستم ناگهان با هم دهان باز كرد. دانه هاي عرق از پشت گردنم داخل لباسم مي شد و روي پشتم مي دويد. جرئت اين كه به صورت دكتر نگاه كنم را نداشتم. سه ماه از مرگ مينا گذشته بود و بعد از روز دادگاه، اين اوّلين بار بود كه مي ديدمش. گوشي تلفن را برداشتمو با صداي خفه اي كه انگار از ته گور مي آمد گفتم: سلام عرض مي كنم! صداي دكتر را شنيدم كه آرام گفت: سلام آقا مهدي. توقّع داشتم خشمگين باشد ولي صدايش فقط غمگين بود. غمگينِ غمگين. با خجالت سرم را بلند كردم و يك لحظه نگاهش كردم. نشناختمش. چقدر در اين سه ماه تكيده شده بود. در موهايش كه مثل هميشه مرتب شانه خورده بود خطوط نقره اي و خاكستري چنان دويده بود كه ديگر نمي شد به آن گفت مشكي. آشكارا لاغر شده بود و زير چشمانش گود افتاده بود.
- آمدم ديدنتان كه اوّلاً اگر چيزي نياز داريد برايتان بياورم. دوّماً ببينم آيا قصد داريد روي حكم دادگاه تقاضاي فرجام كنيد يا نه و بالأخره اين كه در همين نيم ساعتي كه اجازة ملاقات داريم برايم از ... از مينا جان ...
صدايش شكسته شد و نتوانست جمله اش را تمام كند. بغض گلويم را گرفت. سرم را پاييـن انداختـم و ناليـدم. او هم ناليـد. شايد ده دقيقه بدون هيـچ سخنـي هـر دو گريـه مي كرديم. گرية او به مراتب سوزناك تر از من بود. عاقبت دست هايم را روي شيشه گذاشتم و گفتم:
- كاش مي شد اين شيشه بين ما نبود تا روي دست و پاي شما مي افتادم و طلب بخشش مي كردم. من نه تقاضاي فرجام مي خواهم بكنم و نه چيزي احتياج دارم. فقط شما به من بگوييد كه مرا بخشيده ايد. اگر در حقّم اين بزرگواري را بكنيد راحت خواهم مرد. نمي دانم با چه زباني بگويم متأسّفم. باور كنيد در اين سه ماه روزي صد بار مرده ام و زنده شده ام. همه اش به خودم مي گويم اين همه اش يك كابوس بود ولي بعد مي بينم كه با حماقتم هر سه تامان را بدبخت كرده ام.

ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () |Aryanmehr at ۱:٠۸ ‎ب.ظ Greenwich Mean Time | Don't ever judge me



اکنون که دست شسته اي از اين جهان، بخواب آرام
[ آيه هاي ترديد | آرشيو سایت | کافر خداپرست | ارتباط با دکتر ]

Copyright © 2001 - 2008 All Rights Reserved Template Design by Aryanmehr