¤ ... ادامه ماجرا (VI)
بيرون هوا طوفاني است. نيمه شب است و رعد و برق بيداد مي كند. همه توي بند بيخواب شده اند. صداي شرشر باران كه از ناودان بر سنگفرش كف حياط مي ريزد مثل زمزمة آبشار گوش نواز و خيال انگيز است. هرچند دقيقه يك بار تمام سلول ناگهان براي يك لحظه روشن مي شود. ساية اجسام و آدم ها روي ديوار سلـول وهم انگيـز و نامفهوم مي نمايد، بعد از چند ثانيه صداي تركيدن رعد در تمام بند مي پيچد و همه را خواب زده مي كند. من و هم سلولي هايم هر كدام روي تخت خود دراز كشيده ايم. ملافه هايمان را به دور خود پيچيده ايم و از اين پهلو به آن پهلو مي غلطيم و آه مي كشيم. يك جوري دل همگي مان تنگ است.
- بابا مُرديم از ماتم. يكي دو كلوم حرف بزنه دلمون واشه.
اين صداي اسمال تخته گاز است كه حوصله اش سر رفته و سكوت را با صداي بم و گرفته اش به هم مي زند.
- آره بچّه ها، يكي يه چيزي بگه دلمون نتركه تو اين ماتمكده.
اين چنگيز قِرقي است كه با اسمال همصدا مي شود. از جلوي مدرسة دخترانه مي گذشته كه مي بيند دو تا جوان (به قول خودش آناناس) به دختر مدرسه اي ها متلك مي گويند. رگ غيرتـش گل مي كنـد و يقة جوان ها را مي گيـرد. يكـي از جوان ها فحش ناموسـي مي دهد و چاقو مي كشد. او هم از روي تلافي، با همان چاقو به سينة جوان مي زند. نوك چاقو وارد قلب جوانك مي شود و در جا او را مي كشد. به قول خودش: ”به سه سوت سينة طرفو با تيزي پخ پخ! يعني چي! يعني الفاتحه!“ محكوم به اعدام است و تقاضاي فرجام كرده.
هيچكس چيزي نمي گويد. همه منتظرند كسي شروع كند.
- فيلسوف، تو بنال.
مرا توي سلول فيلسوف صدا مي زنند. اين لقبي است كه اسمال به من داده. اسمال شهردار سلول و همه كارة بند است. به دوبار اعدام محكوم شده و كسي روي حرفش حرف نمي زند. از اوباش شميرانات است. به اندازة موهاي سرش سابقة بازداشت و زندان دارد. اين بار در دعواي دسته جمعي همراه با ده بيست نفر ديگر دستگير شده. دعوا برايش حكم سركشيدن شربت سكنجبين را دارد. امّا اين دعواي آخر با قبلي ها كمي فرق داشته چون دو نفر در آن كشته شده اند. (به قول خودش دو تا تلفات داشته) توي كلانتري او همه چيز را گردن مي گيرد. با وجود آن كه شواهدي وجود داشته كه شايد او شخصاً قاتل نباشد ولي خودش اعتراف و اصرار مي كند كه قاتل خودش و فقط خودش بوده. براي نوچه هايش هم پيغام مي فرستد كه اگر بفهمد كسي مي خواهد قتل ها را گردن بگيرد خودش از توي زندان با دست خودش خفه اش مي كند. من از او خيلي حساب مي برم. جرئت اين كه با حرفش مخالفت كنم را ندارم. از طرف ديگر، هم سلولي بودن با او بين اراذل زندان برايم نوعي اعتبار محسوب مي شود. آرام مي گويم:
- چي بگم اسمال آقا؟
- هرچي دوس داري بگو. فقط بالاغيرتا خاطره ماطرة غمگين توش نباشه بزني تو حالمون. همينجوري شم بقدّه كافي خماريم.
فكر مي كنم چه چيزي برايشان تعريف كنم كه غصّة اين باران و رعد و برق نيمه شب را از دلشان بشويد. هرچه به مغزم فشار مي آورم چيزي به ذهنم نمي رسد. همه در سكوت منتظرند.
- دكمه شو بزن ديگه. آمپيلي فاير مي خواي؟
اين اسمال است كه امر مي كند (و كم كم دارد خلقش تنگ مي شود). شروع مي كنم ... . بدون آن كه بدانم به كجا خواهم رفت.
--------------------
بچّه كه بودم يك بار با مادرم به شاه عبدالعظيم رفتيم. من حداكثر هفت هشت سال داشتم. ولي يادم هست كه از ديدن بازارچه هاي دور و بر حرم و شلوغي و رفت و آمد زائرها چنان به وجد آمده بودم كه مادرم مدام دستم رو مي كشيد تا از خلسة تماشا بيرون بيـام و دنبالش بدوم. پر چادرش را گرفته بودم و در حالي كه به جغجغه ها و توپ هاي رنگـي و هفـت تيرهاي پلاستيكـي كه از سـر در مغازه ها آويـزان بـود نگـاه مي كردم سكندري مي خوردم و جلو مي رفتم. بوي كباب بازارچه رو برداشته بود. مادرم نذر كرده بود كه توي صحن حرم خرما خيرات كنه. وقتي كه به صحن رسيديم، مادرم يك بسته خرما هم دست من داد تا جلوي مردم بگيرم. جعبه را دست گرفتم و همان جور كه كنار مادرم راه مي رفتم شروع به تعارف كردم. همين موقع يك كولي جلو آمد و يكي دو دونه خرما از توي جعبة دست مادرم برداشت. بعد دستش را چنگ كرد و نصف خرماهاي توي جعبة من رو به سرعت پَرِ دامن چين دار و رنگارنگش ريخت. مادرم با عصبانيت دهن باز كرد كه اعتراض كنه، ولي قبل از اون كه چيزي بگه زن كولي به سرعت دست من رو در دست گرفت و گفت: بده طالع اي بچّه هه گتو برات ببينُم. آينده شو مثه آينه مي زارُم جلو روت سير كني. مادرم ساكت شد و به من كه با خجالت سعي مي كردم دستم رو از دست زبر و پت و پهن كولي بيرون بكشم اشاره كرد كه آروم باشم.
- خوب گوشاتو واكن ببين چي مي گُم. اي جوون اقبالش تابنده و بختش بلنده. يه كمي گوشش به حرف نيست و حرفم حرفه خودشه. امّا اي اخلاقش به آقاش رفته و ميوة همو درخته. تو سرنوشتش مي بينُم كه خاطرخاي يه قمريه كه به ماه شب چارده مي گه تو در نيا كه مو هستُم ولي نمي دونُم چرا ماهش در محاقه. انگاري يكي مياد به ميون كه عين الف مي شينه وسط زندگي ش و خُمش رو خام مي كنه. اگه مي خواي جلوي سرنوشت وايسي براش يكي يك دونه نگير. يه نذريم بده به كنيزت كه برسونه به شيكم يتيماش.
مادرم دستم رو با خشم از دست كولي بيرون كشيد و گفت: خيلي خوب، همون خرما كه بردي نوش جون يتيمات. بريم مهدي ... و با عجله در حالي كه غرغر مي كرد از كولي دور شد. من همانجور كه دنبال مادرم كشيده مي شدم برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم. كولـي با خونسردي دستش را سايه بان چشمهايش كـرده بـود و همانطـور كه ملچ ملوچ كنان خرما مي خورد رفتن مارو نگاه مي كرد. تا ديد من برگشتم با دستش به من اشاره كرد و داد زد:
- قربون قدت طفلكُم. يكي يك دونه نگيري يه وخ.
سال ها بعد، همون هفته هاي اوّل ازدواجم اين ماجرا رو براي خانمم تعريف كردم و دوتايي با هم خنديديم. آخه خانمم يكي يك دونه بود.
- چه قشنگ. ببينم اين همون زنت نبود كه كشتيش؟
- چرا خودش بود.
- خوب بعدش چي شد؟
- هيچي. سه سال با هم زندگي كرديم. سه سال كه اصلاً نفهميدم چجوري گذشت. خانمم معلّم بود. من هم شركت خصوصي كار مي كردم. خيلي پولدار نبوديم ولي دستمون به دهنمون مي رسيد. يك خونة نقلي اجاره كرده بودم و پول جمع كرده بوديم يك ماشين هم ثبت نام كنيم. توي اين دنيا هيچ چي كم نداشتيم تا اين كه يك روز رئيسم كه از قبل دنبال فرصتي مي گشت تا خونوادة من رو ببينه پس دادن يك بشقاب شيريني رو بهانه كرد و به خونة ما آمد.
- واسة چي دنبال فرصت مي گشت؟
- از كارم توي شركت راضي بود. تصميم گرفته بود يكي از معاونت هاي شركتش رو به من بده ولي اخلاقش اين بود كه تا خونه و خونوادة طرف رو نمي ديد بهش اطمينان نمي كرد. براي همين هم تصميم گرفته بود زندگي من رو ببينه تا خاطرش جمع بشه كه معاونش رو خوب مي شناسه.
- خوب بعد چي شد؟
- هيچي، بعد از اين كه اومد خونمون فكر كردم به همسرم علاقه مند شده. حدس زدم همسرم هم از او خوشش اومده باشه. دكتر بود، پولدارم بود، ريخت و قيافه شم خوب بود. يكي دو هفته بعد اتّفاقي بو بردم همديگه رو مي بينن. همون فرداي روزي كه گوش خوابوندم، با هم توي پارك تعقيبشون كردم. سه ساعت با هم قدم زدن.
- اي .... هرچي دزد ناموسه .... دم.
- اَي نانجيب. لاكردار به ناموس كارمندشم رحم نكرده.
- اَي تف تو اون دكترات. نامرد اگه راس مي گي ...
اين صداي اعتراض هم سلولي هايم بود كه از گوشه و كنار ناگهان با هم بلند شد.
- خوب كردي كشتيش. باس سر اين جور زنارو گذاش لب باغچه بيخ تا بيخ بريد. دكتـره رم بذار حاجيـت از هتل دربياد. آدرس بـده خودم فـكّ شو واست پياده مي كنم.
صداي ضربه هاي باطوم به ميله هاي درب سلول همه مان را ساكت كرد.
- چه خبره اينجا؟ شب نشيني گرفتين؟ بگيرين بخوابين فردا حرفاتونو بزنين. اسمال آقا! از شما بعيده. شما كه خودت يه پا بزرگتر بندي به هم سلولي هات يه چيزي بگو.
اسمال تخته گاز چيزي نگفت. نگهبان همان پشت در سلول چهارپايه اش را گذاشت و شروع به چرت زدن كرد. همگي ساكت شديم. از اين كه ناچار نشدم ادامة ماجرا را بگويم خوشحال شدم. بچّه ها يكي پس از ديگري به خواب رفتند. من امّا مثل هر شب شروع كردم به فاتحه خواندن براي ميناي عزيزم. نذر كرده ام براي شادي روحش شبي صدتا فاتحه بخوانم. تا روزي كه اعدامم كنند.
-------------------
صبح ديرتر از همه از خواب بيدار شدم. همه رفته بودند غذاخوري صبحانه بخورند. وقتي كه رسيدم بچّه ها برايم جا باز كردند و چنگيز قرقي مرا كنار خودش نشاند. اسمال مثل هميشه با هم پالكي هايش بالكون صبحانه مي خورد. آخرهاي صبحانه ام بودم كه اسمم را صدا زدند. نگهبان به من اشاره كرد كه بلندگو اسم تو را مي خواند. از سر ميز بلند شدم و به طرف در رفتم. حدس مي زدم براي چه صدايم كرده اند. اسمال از آن بالا داد زد: خيلي آقايي! به زور لبخند زدم و برايش دست تكان دادم. توي دفتر به من اطّلاع دادند ملاقاتي دارم. مطمئن بودم دير يا زود به سراغم مي آيد. منتظرش بودم، ولي هرگز فكر نمي كردم ديدنش اين قدر برايم سخت باشد. از نگهبان پرسيدم ملاقاتي ام كيست؟ با دست آرام به پشتم زد و با كج خلقي گفت: بيفت جلو. طاقت بيار الآن خودت مي بينيش. از دور دكتر را كه ديدم احساس كردم پاهايم ضعف مي رود. پشت شيشه روي صندلي نشسته بود و آمدن مرا مي نگريست. قلبم جوري تير مي كشيد كه احساس مي كردم از كار خواهد ايستاد. كاش سكته مي كردم و هرگز به آن شيشه كه بين ما دو نفر هايل بود نمي رسيدم. دهانم خشك و تلخ شده بود. روي صندلي كه نشستم انگار تمام منافذ پوستم ناگهان با هم دهان باز كرد. دانه هاي عرق از پشت گردنم داخل لباسم مي شد و روي پشتم مي دويد. جرئت اين كه به صورت دكتر نگاه كنم را نداشتم. سه ماه از مرگ مينا گذشته بود و بعد از روز دادگاه، اين اوّلين بار بود كه مي ديدمش. گوشي تلفن را برداشتمو با صداي خفه اي كه انگار از ته گور مي آمد گفتم: سلام عرض مي كنم! صداي دكتر را شنيدم كه آرام گفت: سلام آقا مهدي. توقّع داشتم خشمگين باشد ولي صدايش فقط غمگين بود. غمگينِ غمگين. با خجالت سرم را بلند كردم و يك لحظه نگاهش كردم. نشناختمش. چقدر در اين سه ماه تكيده شده بود. در موهايش كه مثل هميشه مرتب شانه خورده بود خطوط نقره اي و خاكستري چنان دويده بود كه ديگر نمي شد به آن گفت مشكي. آشكارا لاغر شده بود و زير چشمانش گود افتاده بود.
- آمدم ديدنتان كه اوّلاً اگر چيزي نياز داريد برايتان بياورم. دوّماً ببينم آيا قصد داريد روي حكم دادگاه تقاضاي فرجام كنيد يا نه و بالأخره اين كه در همين نيم ساعتي كه اجازة ملاقات داريم برايم از ... از مينا جان ...
صدايش شكسته شد و نتوانست جمله اش را تمام كند. بغض گلويم را گرفت. سرم را پاييـن انداختـم و ناليـدم. او هم ناليـد. شايد ده دقيقه بدون هيـچ سخنـي هـر دو گريـه مي كرديم. گرية او به مراتب سوزناك تر از من بود. عاقبت دست هايم را روي شيشه گذاشتم و گفتم:
- كاش مي شد اين شيشه بين ما نبود تا روي دست و پاي شما مي افتادم و طلب بخشش مي كردم. من نه تقاضاي فرجام مي خواهم بكنم و نه چيزي احتياج دارم. فقط شما به من بگوييد كه مرا بخشيده ايد. اگر در حقّم اين بزرگواري را بكنيد راحت خواهم مرد. نمي دانم با چه زباني بگويم متأسّفم. باور كنيد در اين سه ماه روزي صد بار مرده ام و زنده شده ام. همه اش به خودم مي گويم اين همه اش يك كابوس بود ولي بعد مي بينم كه با حماقتم هر سه تامان را بدبخت كرده ام.
ادامه دارد ...